#ضربه_نهایی_پارت_335
حالا دیگر به پهنای صورت اشک می ریخت .
کمتر از چند ثانیه آرواره های فک سراج لرزید و خشم در چشمهایش پدیدار نمودودیگر خبری از آن آرامش نبود .
سرمه چون انعکاس تصویر بر هنه ی خود را در مردمک چشم های او دید کنج لب گزید وکمر او را فشرد .
سراج جام را روی میز گذاشت. تکیه ش را از بار گرفت وبا غرشی خشم آلود گفت
_ گفته بودم تو تنها سرمایه ی زندگیت قمار نکن !! گفته بودم یانه !!!
سرمه ترسیده با اشاره ی سر پاسخ مثبت داد ولی حرفی نزد زیرا دهانش از هم بازنمیشد .
سراج پوزخندی صدادار زد وگفت
_اما تو کردی توی لعنتی کردی وحالا ..
سپس دست سرمه را از دور کمر خواست باز کند اما سرمه چون جنینی به رحم سفت ومحکم اورا چسبیده بود وبه نظر نمی امد در آن
لحظه در دنیا قدرتی وجود داشته باشد که بتواند او را از سراج جدا کند !!!
هق هق زنان نالید
_ کمکم کن لطفا
سراج از پشت سر سرمه نگاهی به مردی که کنار مسئول فروش ایستاده بود انداخت و بلافاصله شناخت .او مردی بود که در حراجی
های این چنینی برای امیر کویت دختر پیدا می کرد و با قیمت نجومی می خرید .
خشمگین دندان بهم سایید و غرید
_می دونی تو چه دردسری افتادی دختره ی سرکش !!
سرمه چون فاصله ی کم آن دومرد را به خودشان دید وحشتزده خود را بیشتر به سراج چسباند و هق زنان لب زد
_کمکم کن سراج ، تروخدا کمکم کن من رو باخودت از اینجا ببر
با اشاره ی سراج ، دوتا از محافظ های او سد راه آن دومرد سیاه که حالا به چند قدمی آن ها رسیده بودند شدند
سراج بی اهمیت به اطراف، خونسرد پاسخ داد
romangram.com | @romangram_com