#ضربه_نهایی_پارت_334

_سراج
سراج جام خود را به لب نزدیک برد و محتویات جام خود را یکجا از گلو پایین فرستاد سپس خیره در نگاه خیس ومنتظر او گفت
_حرفت رو بزن
لحن او به قدری سرد وخشن بود که نفس سرمه به شمارش در آمد
برای چندمین بار کل وجودش لرزید .
اگر سراج دیگر از او حمایت نمی کرد او باید چه می کرد .
ناخواسته یاد شبی افتاد که باربد در آن بیابان قصد تجاوز به اورا داشت وسراج مثل هر بار دیگه به داد او رسیده بود!
سنگینی نگاه های هرز و همهمه هایی که می شنید هر لحظه بی قرارترش می کرد .
در ان لحظه دلش فقط غرق شدن در آغوش امن و محکم ان مرد مقابلش را می خواست .
صدای سرد ومحکم سراج را به سختی در ان فاصله ی کم و از میان آن همه صدا شنید وتشیخص داد .
_حالا که حرفی برای زدن نداری به سکو برگرد تا ادامه ی این بازی سرگرم کننده ی جدیدی که راه انداختی رو تماشا کنیم
سپس ریشخندی زد و اشاره ای به جمعیت منتظر کرد و گفت
_ببین همه منتظر ادامه ی این حراجین!!
سرمه سکندری خورد وناباور سر خود را تکان داد .
او نمی دانست آن نگاه ترسیده وغرق در اشکش چه انقلابی در وجود مرد به ظاهر خونسرد مقابلش ایجاده کرده است!!
از گوشه ی چشم دید که همان دومرد سیاه پوستی که او را تا سکو با زور واجبار برده بودند به او نزدیک می شوند
ناگهان پچ پچ ها خوابید وهمهمه فرو نشست . در رگ هایش دیگر خون جریان نداشت.مثل این بود که سروپایش یخ زده بود .
وحشت زده ان قدمی که عقب رفته بود را جلو رفت وبدن نیمه برهنه ش را به سراج آویخت ودستانش را محکم دور کمر سراج حلقه
کرد .


romangram.com | @romangram_com