#ضربه_نهایی_پارت_333

جام قرار داشت را کمی جلو آورد .
سرش را محکم چندین بار تکان داد و زیر لب وبا گریه نام او را چند مرتبه تکرار کرد ..
وبا هرتکرار روزنه ی امید ی در قلبش باز شد.
سراج اینجا بود واین یعنی زندگی آنقدر هم با اوبی رحم نبود و اومی توانست بعدها به این فکر کند که چرا از دیدن مردی که اورا
دزدیده بود وباعث تمام بدبختی هایش بود تا این حد خوشحال شده است .
سپس به تندی خود را از سکو پایین انداخت و بی اهمیت به جوی که متشنج شده بود وصدای فریادهایی که در گوشش پیچیده بود به
مردها تنه زد و تقریبا به سمت او دوید.
مقابل سراج که رسید ایستاد. احساس شوق وهیجان بی انتهایی بود که وجودش را فرا گرفته بود وباعث میشد از فرط شادی وبغض به
زحمت نفس بکشد .
هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسد که بادیدن مردی که خونسرد مقابلش ایستاده بود اینچنین به وجد بیاید .
دست لرزانش جلو رفت وروی ته ریش صورت او نشست .
نگاهش را در نگاه نافذ وناخوانای او گره زد و باصدای ناباور وبغض الودی زمزمه کرد
_واقعا خودت هستی؟!
پوزخندی کنج لب سراج شکل گرفت و گفت

_فکر می کنم خودم هستم !!
نگاه سرد وپوزخند کنج لبانش ، مثل این بود که ناگهان آب سردی به سراپای او ریخته باشند برخود لرزید . اولین بار بود در تمام این
مدت چنین وحشت چنین سردی کشنده ای رادرخود احساس می کرد .
سراج به طور عجیبی ارام بود و او از این آرامش به شدت می ترسید .
ان اندک فاصله را هم پر کردو برای اولین بار نام او را ملتمسانه وپربغض صدا زد

romangram.com | @romangram_com