#ضربه_نهایی_پارت_332

او دختر احمق و یکدنده ای بود که از این پس هر بلایی به سرش می آمد از حماقت ولجبازی خود بود ..
کنج لبانش را گزید .دستش را ارام بالا اورد تا بار دیگر از بودن آن تیغ که به سختی توانسته بود در لباس زیرش مخفی کند مطمئن شود
..
با لمس تیغ لبخند کمرنگی روی لب نشاند .
تصمیم خود را گرفته بود... هرگز اجازه نمی داد دامنش لکه دار شود وزیر خواب مردی عرب شود .او ترجیح می داد به زندگی
کوتاهش پایان بخشد تا سوگولی کسی شود .
مرد دستانش را بالا برد وچکش کوچکی را روی میز کوبید .کمتر از چند دقیقه بعد سکوت سالن را فرا گرفت وتمام دقت ها معطوف مرد
گردید .

مرد قد کوتاه به عربی صحبت می کرد وسرمه چیزی از صحبت هایش متوجه نمیشد.صدای مستانه ی مردها را می شنید و او فقط
معنای کلمه ی احسنت رامی فهمید !!
و هر صدا مانند تازیانه ای بود که محکم بر پیکرش کوبانده میشد !!
هر لحظه که می گذشت صدای نعره هابلند تر و شور وهیجان حاکم برسالن بیشتر میشد .حتی وقتی آن سه دختر کم سن قبل از او به
فروش رفتند انقدر سرو صدا نشده بود .
مثل کرکسهای مردار یافته با نگاه های پرتمنا پستی وبلندی های اندام او را سبک و سنگین می کردند .
قیمت ها هر بار وهر دفعه توسط کسی بالاتر گفته می شد وبا هر قیمت پیشنهادی هیجان ها بالاتر می رفت..
او این صحنه ی اشنا را از پشت تلویزیون و فقط در فیلم ها دیده بود .
نگاه بی فروغ وخیس سرمه باردیگر سالن را در نور دید ودرست در لحظه ی اخر قبل از اینکه نگاه از جمع بگیرد
چهره ی پراخم سراج را دید وخشکش زد .. ابتدا گمان برد توهم زده است و تاثیر شراب است ....
چندین بار پلک زد واو را باهمان قامت بلند در مقابلش دید که به بار تکیه زده بود وچون نگاه بهت زده ی او را دید دستی که در آن

romangram.com | @romangram_com