#ضربه_نهایی_پارت_331
بی نتیجه ماند .
مرد داخل حمام او را روی زمین گذاشت وزن که از عقب آن ها امده بود به مرد اشاره ای کرد وخیلی جدی گفت
_اگر نمی خواهی این لندهور تو رو بشوره نیم ساعت وقت داری تا خودت رو تمیز بشوری وبیرون بیایی !!
سپس به مرد اشاره ای کرد وهردو از حمام خارج شدند وسرمه را بهت زده داخل حمام تنها گذاشتند ..
........
آن دختر ترسیده ، با آن سوتین پولکی قرمز ریش دار و دامن پولکی کوتاه که به سختی تا بالای ران بودو بدن روغن زده وبراق هیچ
شباهتی به سرمه نداشت. او وحشتزده روی سکویی ایستاده بود وبا چشمانی خیس به مردانی که مانند گرگ هایی گرسنه به او زل زده
بودند و هر لحظه منتظر دریدنش بودند چشم دوخته بود .
نگاه نا امید و درمانده ش را ازسالن شلوغ و پر دود ودم گرفت وبه مردی که پشت تریبون قرار گرفته بود دوخت .
مرد پس از کمی صحبت کردن شروع به قیمت گذاری روی او کرد و قلب سرمه از اندوه فشرده شد .
وحشت سراسر وجودش را فرا گرفته بود .
حتی شرابی که به اجبار ساعتی قبل به خوردش داده بودند هم نتوانسته بود اندکی از شرم آن نگاه های هرزه وبار غمش را سبک کند .
به همین راحتی از چاه درآمده ودر چاله افتاده بود ... آب دهانش را همراه با بغض سنگین گلویش به پایین فرستاد و در آن لحظه آرزو
کرد می توانست زمان را به عقب بازگرداند. زمانی که برای آن فرار احمقانه از دست سراج ، نقشه کشیده بود تا هرگز آن را عملی
نمی کرد .. قلبش با یاداوری سراج به تلاطم افتاد ونفسش به شمارش در آمد ..
در آن لحظه بیشتر از هرکسی دلش حضور پرامن سراج را می خواست واو صادقانه اعتراف کرد فقط سراج وقدرت مردانه ش بود که
می توانست اورا از این وضعیت خطرناکی که درآن قرار گرفته بود نجات دهد وآرامش را مانند دفعه های قبل در تک به تک سلول
هایش تزریق کند اما افسوس .... .
آهی کشید وبار دیگر خود را نکوهش کرد .
romangram.com | @romangram_com