#ضربه_نهایی_پارت_330
اه از نهاد سرمه باشنیدن این جمله برآمد
تنها امیدش هم نا امید شد .پس درست حدس زده بود .او توسط سراج گیر نیفتاده بود .
با بغض اسم سراج را زمزمه کرد
سپس قبل از اینکه بخواهد برای شانس واقبال بد خود اشک بریزد زن دستش را محکم گرفت واز تخت بیرون کشید و چون این حرکتش
خیلی ناگهانی بود سرمه نتوانست تعادل خود را حفظ کند محکم پخش زمین شد .
زن بی توجه به افتادن او ، پتو را روی تخت انداخت وگفت
_بجنب دختر
سرمه بی اهمیت به دردی که در زانوهایش پیچیده بود از روی زمین بلند شد .خشمگین و با صدای بلندی فریاد کشید
_من باید برم
زن پوزخندی زد و با تمسخر گفت
_مگه با پای خودت اومدی که با پای خودت برگردی؟
سرمه با شنیدن این جمله ، قلبش فرو ریخت .بلافاصله به سمت در اتاق دوید در راباز کرد و بامردی درشت اندام سینه به سینه شد .
با نا امیدی خواست مرد را هول بدهد اما نتوانست .
مرد دست او را گرفت ومحکم فشار داد و اورا به داخل اتاق برد
زن سیاه پوست پوزخند دیگری به این صحنه ی تکراری زد و گفت
_احمق بازی در نیار دختر ..از اینجا تا حالا کسی زنده فرار نکرده
حالا مثل یه دختر حرف گوش کن حموم برو وگرنه میگم این مرد تورو حموم ببره!!!
سرمه با بغض مجدادا ملتمسانه نالید
_من باید برم ..من باید برم لعنتیا ولم کنین
زن کلافه اشاره ای به مرد کرد ومرد مانند پر کاهی سبک سرمه را بلند کرد وبه سمت کنج اتاق قدم برداشت .تلاش سرمه برای رهایی
romangram.com | @romangram_com