#ضربه_نهایی_پارت_328
نگاه بهت زده وترسیده ی سرمه از زن به سمت مردچرخید
مرد بی اعتنا به نگاه او، با قدم هایی محکم به سمت آن ها جلو آمد .
سپس مستقیم زن سیاه را مخاطب قرار داد وپرسید .
_هل هذه الفتاه البکرالتی تجدک فی الحدیقه
(این همون دختر باکره ایه که از تو پارک پیداش کردن )
_نعم هدا کل شعی
(بله همونه)
مرد نگاه خریدارانه ای به دخترک ترسیده انداخت که پتو را محکم جلوی بالا تنه اش گرفته بود لبخندی زد ومجدادا خطاب از هاجر
پرسید
_فحص الطبیب
_(دکتر معاینه کردش) ؟!
زن تکانی به هیکل فربه اش داد وتیز وچابک به سمت میز گوشه ی اتاق رفت کاغذی تا خورده را برداشت وآن را به دست مرد داد
وگفت
_نعم هذا تاکید البکر
(بله اینم کاغذ تائید باکره بودنش)
مرد نگاه دقیقی به کاغذ انداخت و در حالیکه چشمانش از خوشحالی می درخشید گفت
_حسنا جید جدا
(خوبه خیلی خوبه)
_استعد لهذه اللیله
romangram.com | @romangram_com