#ضربه_نهایی_پارت_327

زن چون صدای سرمه را شنید لبخندی پهن روی لب نشاند .سپس بالهجه ی شدیدی گفت
_پس درست حدس زدم تو یک دختر ایرانی هستی

سرمه لحظه ای گمان برد اشتباه شنیده است . جمله ی او را زیر لب زمزمه کرد سپس تکانی به خود داد که از خشکی عضله هایش اخی
کشید.
بی اهمیت به درد پیچیده در جانش هیجان زده پرسید
_شما فارسی بلدین؟!
زن سری تکان داد
_تا حدودی بلدم
سرمه با خوشحالی خدارا زیر لب شکر کرد به سختی روی تخت نشست . دست اورا به دست گرفت وملتمسانه گفت
_ببینید خانوم من نمی دونم شما کی هستین .. اما..اما... لطفا به من کمک کنید من باید برم سفارت
نگاه زن به پایین چرخید و در دستهای کوچک وسفید او که در دستان سیاهش زیادی خودنمایی می کرد لحظه ای تامل کرد .سپس
لبخندی دندان نما به سادگی دخترک زد .
دخترک بی خبر از همه جا نمی دانست گرفتار چه مصیبتی شده است !!!
_سفارت ؟!
سرمه سری تکان داد وزن خنده ای بلند سر داد .
سپس
دست خود را از زیر دست سرمه بیرون کشید و با یک حرکت هردوطرف پیراهن او را گرفت وبه طرفین کشید .صدای جر خوردن
لباس تن سرمه را لرزاند . وحشت زده هینی کشید و خود را عقب کشید .
قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند در اتاق گشوده شد ومردی تقریبا جوان وارد اتاق شد

romangram.com | @romangram_com