#ضربه_نهایی_پارت_326

به همین دلیل تمام قدرتی که داشت در پاهایش جمع کرد ومحکم برشکم مرد کوبید ومرد کمی تکان خورد اما قبل از اینکه بخواهد از
جای خود بلند شود مرد دیگر سریع دستمال را از دست مرد اولی قاپید وبه بینی او نزدیک کرد و مرد اولی علی رقم دست وپا زدن
های سرمه در حالی که دلش درد گرفته بود و اورا دشنام می داد محکم نگهش داشت
قطره اشکی از گوشه ی چشم سرمه قبل از اینکه بسته شود به بیرون وروی گونه ش غلتید وتنها تصویری که در مقابل پلک های بسته ش
قبل از اینکه هوشیاریش را از دست بدهد شکل گرفت چهره ی جدی مردانه وپراخم سراج بود ....
....
باتابش مستقیم نور خورشید وتکان دستی روی بدنش به سختی چشم باز کرد و نگاه گیجش از سقف به روی زنی سیاه پوست ودرشت
اندام که مشغول بازکردن دکمه های لباسش بود چرخید
زن چون نگاه اورا دید گفت
_لذا فتحت عینیک اخیرا
(پس بالخره چشمهات رو بازی کردی)
(کنت لاقلقلک یا فتاه صغیره )
-کم کم داشتم نگرانت میشدم دختر..
شنیدن صدای زمخت وجمله ی عربی او مانند آواری از حقیقت بود که برروی سر سرمه خراب گردید .
وحقیقت آن بود که او هنوز از آن کشور لعنتی نجات نیافته بود .
کنج لبانش را زیر دندان کشید و از پس قطره های اشک ، به سینه های برهنه ش چشم دوخت که با باز شدن دکمه ها ، بیرون افتاده بود
.
پوست بدنش مور مور شد
به سختی دست سنگین شده ش را بلند کرد و زیر نگاه زن ، لبه ی هردو لباسش را بهم نزدیک کردو با بغض نالید
_اینجا کجاست وشما کی هسین

romangram.com | @romangram_com