#ضربه_نهایی_پارت_325
دیگه بادکنک تو نخ نداره
نمی رسه به ابر پاره پاره
لالایی کن بخواب خوابت قشنگه ..
او انقدر این شعر را زیر لب زمزمه کرد که چشمانش برخلاف میلش گرم خواب شد وپلک هایش را که به سختی باز نگه داشته بود روی
هم افتاد
اسمان گرگ ومیش بود که سرمه با سنگینی نگاهی چشم هایش را از هم گشود و نگاه خواب آلودش در نگاه قهوه ای روشن مردی که
بررویش خم شده بود گره خورد .
وحشت زده هینی کشید وخواست بلند شود که مرد محکم با کف دست به سینه اش کوبید و قبل از اینکه او به خود بیاید دستی دیگر شانه
هایش را محکم گرفت وآن رافشرد.
نگاه ترسیده ش از مرد مقابلش چرخید وروی مرد دوم خیره ماند که با لبخند کریهی او را تماشا می کرد .
حالا دیگر ذهنش کاملا از خواب پاشده بود و مشغول آنالیز کردن بود .
چیزی که در نگاه اول متوجه شده بود و برشدت وحشتش می افزود ظاهر نامرتب وکثیف آن دو مرد بود که هیچ شباهتی به افراد
تمیز ومرتب سراج نداشت .
آب جمع شده ی دهانش را به سختی از گلوی خشک شده ش پایین فرستاد و لب زد
_شما کی هستین ..ولم کنین .ولم کنین
برق تعجب وکنجکاوی در نگاه مرد تازه اورا به خود آورد وفهمید که به فارسی صحبت کرده است .
مرد مقابلش ،به عربی چیزی گفت سپس بلافاصله دست در جیب خود کرد ودستمالی از جیب خود خارج کرد .سرمه چون دستمال را
دید وحشتزده تکان دیگری به خود داد.
از دستمال خاطره ی خوبی نداشت..
romangram.com | @romangram_com