#ضربه_نهایی_پارت_324
لحظه ای سراج را مقابل خود تصور کرد وخون در رگهایش یخ بست .
بی شک اگر گیر او میفتاد این دفعه هیچ بخششی در کار نبود .
سرش را محکم تکان داد ودستی روی صورتش کشید حالا که از چنگ آن ها گریخته بود دیگر نباید به ترس افتاده برجانش دامن می زد
.نباید به سراج فکر می کرد .فعلا باید به آن شب وحشتناکی که در پیش رو داشت می اندیشید .
اگر به ترسش بیشتر از این اجازه ی جولان می داد شک نداشت که در همان نقطه ای که ایستاده بود از حال می رفت .
حالا که نیمی از راه را رفته بود باید تا اخر ادامه می داد .
شاید بهتر بود در همین پارک خود را مخفی می کرد وشب را سپری می کرد .
با این فکر مسیرش را منحرف کرد وبا قدم هایی لرزان به سمت داخل پارک قدم برداشت .سکوت شب وتاریکی پارک زیادی رعب آور
بود .
به اولین الاچیقی که رسید داخل شد جسم خسته ش را روی نیمکت چوبی انداخت و در گوشه ی نیمکت کز کرد ود خود مچاله شد .
زیادی دویده بود و گلویش مانند کویر ی خشک شده بود .
زبان روی لب های خشکیده ش کشید وتک سرفه ای کرد سپس برای اینکه ذهنش را مشغول نگه دارد شروع به زمزمه ی لالایی کرد که
بارها از زبان مادر و آنای مهربانش شنیده بود .او به این آرامش نیاز داشت .
لالایی کن بخواب خوابت قشنگه
گل مهتاب شبات هزارتا رنگه
یوقت بیدارنشی از خواب قصه
یه وقت پا نزاری توشهر غصه
لالایی کن مامان چشماش بیداره
مثل هرشب لولو پشت دیواره
romangram.com | @romangram_com