#ضربه_نهایی_پارت_323

سپس به قدم هایش سرعت بیشتری بخشید ودر حالیکه با دقت اطراف را می پایید بلافاصله از در خروجی فروشگاه عبور کرد وچون
اولین قدم را به بیرون گذاشت برای پیروزی وازادی به دست آورده کم مانده بود فریاد بکشد ..

هرچند که هنوز کامل نجات نیافته بود ..بی شک تا الان محافظ متوجه فرار او شده بود واو باید عجله می کرد .
با این فکر از شدت ترس کنج لباش را محکم گاز گرفت سپس با سرعت از پله ها پایین رفت وخود را به دل جمعیت زد
ودر حالیکه با دقت اطراف را می پایید با جمعیت از فروشگاه خارج شد وچون یکی از محافظ ها را دید قلبش در سینه فرو ریخت . سریع
سرش را پایین انداخت وسعی کرد مستقیم راهش را جلو برود .از فروشگاه که خارج شد نفس حبس شده ش را مهار کرد و بدون اینکه
حتی لحظه ای مکث کند مسیری را انتخاب کرد و شروع به دویدن کرد .
هنگامیکه به اندازه ی کافی از فروشگاه فاصله گرفت پهلوی پردردش را گرفت و در کنار درختی ایستاد وبه آن تکیه زد نفسش به
شمارش در آمده بود وتمام بدنش خیس از عرق شده بود. سرش را بالا گرفت وبه آسمان چشم دوخت
آسمان کاملا تاریک شده بود و تاریکی وخلوتی خیابان به ترسش دامن می زد.
آب دهانش را به سختی قورت داد وسعی کرد فکرش را به کار گیرد
اما هر چی بیشتر فکر میکرد ذهن خسته ودرمانده ش کمتر یاریش می کرد .
باید خود را به سفارت ایران می رساند
هرچند که سفارت تا صبح بسته بود
نمی دانست در این وقت از شب و در آن کشور غریب چه باید بکند ...
تکیه ش را از درخت گرفت ومضطرب به اطراف چشم دوخت ..هیچ خانه ویا مغازه ای در اطرافش دیده نمیشد وبیشتر شبیه پارک بود .
شک نداشت که سراج تا الان متوجه ی فرارش شده است لحظه ای صدای جدی وپرصلابتش در سرش تکرار شد و برخود لرزید
قطره باشی تو دریا وسوزن باشی تو کاه پیدات می کنم !!!
شک نداشت الان در پی یافتن او است .

romangram.com | @romangram_com