#ضربه_نهایی_پارت_322
چنان محکم به قفسه ی سینه ش می کوباند که احساس می کرد هر آن سینه ش را می شکافد واز آن بیرون می زند .
کل وجودش یخ کرده بود ولرزی که داشت به جانش میفتاد اگر از کنترلش خارج میشد بی شک رسوایش می کرد
چند بار بر سرخود نهیب کشید ودر دل برای خود خط ونشان کشید که محکم باشد وظاهر خود را نبازد .خوب می دانست از آن
وضعیت ، تنها حفظ خونسردیش بود که می توانست نجاتش بدهد .
طوطی وار زیر لب زمزمه کرد
من می تونم ..من می تونم ..باید بتونم چون بابا خونه منتظر منه ..
.در چند قدمی مانده به مرد نفس عمیقی کشید سپس آن را در سینه حبس کرد ..حالا زن ها از مرد عبور کرده بودند وتنها اومانده بود ..
سعی کرد بی توجه به او از کنارش بگذرد
به دوقدمی مرد که رسید توجه محافظ به سمتش جلب شد .
سعی کرد آرامش خود را زیر سنگینی نگاه او حفظ کند ودرست به موازی او که رسید قبل از اینکه از شدت استرس زانوهایش تاشود
صدای زنگ گوشی او را شنید و نگاه مرد به کندی از او کنده شد وبه سمت گوشی دستش چرخید واین بهترین فرصت ویا همان شانسی
بود که اورا یاری کرده بود تا بتواند از سد آن مرد بگریزد ..
با قدم هایی که جان گرفته بود از کنار رستوران عبور کرد ودر حین عبور لحظه ای نگاهش به خاتون افتاد که منو به دست مشغول
انتخاب غذا بود .لحظه ای پاهایش سست شد
بغض گلویش را فشرد واندوهگین زیر لب زمزمه کرد
_متاسفم خاتون متاسفم
غمی که ناگهان در دلش پیچیده بود واحساسی که به طغیان در آمده بود برای زنی که فقط مدت کمی بود که اورا می شناخت عجیب
بود .
سرس به افکارش تکان داد الان وقت برای احساساتی شدنش نبود .
بینیش را بالا کشید وپشت دست روی گونه ش کشید تا آن قطره اشک سمج را پاک کند .
romangram.com | @romangram_com