#ضربه_نهایی_پارت_320

باید تا می توانست محافظ ها را در آن فروشگاه بزرگ می چرخاند و آن ها را خسته می کرد واگر نقشه اش خوب پیش می رفت بی
شک موفق می گردید
با این تصمیم اولین مغازه ی لباس فروشی را که دید داخل رفت وبا پیشنهاد خاتون چند لباس انتخاب کرد وبه سمت اتاق پرو رفت
کلافه لباس هارا یکی یکی تن زد وخاتون هربار باکلی قربان صدقه تائید کرد واو هم همه را گرفت ...
چند ساعت که گذشت وقتی دست محافط ها پر از کیسه های خرید شد لبخندی پیروزمندانه روی لب نشاند . دیگر فروشگاه حسابی
شلوغ شده بود و از چهره ی محافظ ها خستگی کاملا مشخص بود ..حالا دیگر زمان برای نقشه اش مناسب بود ..

دستی روی شکم کشید ودرحالیکه تعمدا نگاه از خاتون می دزدیدخطاب به خاتون گفت
_خاتون من گشنمه بریم چیزی بخوریم؟
پیشنهادش مورد استقبال خاتون قرار گرفت وخطاب به محافظ ها گفت
_ شما کیسه های خرید رو داخل ماشین بزارید
محافظ ها نگاه مرددی بهم انداختند و رئیس آن ها کلافه لحظه ای تامل کرد سپس ناچار خطاب به سه نفر بعدی گفت
_من می مونم شما خرید ها رو ببرین و برگردین
آن سه مطیع سری تکان دادند .
کل خرید ها را بادقت به دست گرفتند و چند ثانیه بعد در شلوغی جمعیت ناپدید شدند
هنگامیکه وارد رستوران فروشگاه شدند در اولین میز خلوت نشستند وقبل از اینکه منوی غذا را بیاورند سرمه با قلبی که به تندی می تپید
از روی صندلی خود بلند شد وگفت
_خاتون من برم آبی به دست وصورتم بزنم و بیام
خاتون لبخندی زد و گفت
_ازرستوران که خارج شی دست چپ دستشوییه دخترم

romangram.com | @romangram_com