#ضربه_نهایی_پارت_319

مادر مهربان نقش بازی کند وبا احساس او بازی کند که بعد ها دچار عذاب وجدان شود .
حتی برای لحظه ای تصوراینکه اگر در این فروشگاه خاتون را ترک کند چه بلایی سر خاتون می اید وجودش را لرزاند ...
سراج خیلی واضح گفته بود که خاتون خط قرمز اوست و ......
قبل از اینکه بغضش تبدیل به قطره های اشک شوند واز چشمانش سرازیر شوند چهره ی شکسته ی پدرش در ذهنش شکل گرفت و
بغضش فشرده تر شد ... اولویت او ابتدا باید پدر و خواهر کوچک ترش سارا می بود ..
خاتون دیر یا زود باید باید با این حقیقت که او دختر او یسنا نیست روبه رو میشد
نباید در آن لحظه به خاتون ویا حتی ..حتی به سراج فکر می کرد که از سپیده دم آن روز حتی برای دقیقه ای تصویر چهره اش از جلوی
چشمانش دور نشده بود !!!
دستانش مشت گردید و با صدای مرتعشی گفت
_من خوبم خاتون ..
سپس بحث را عوض کرد و آن را به مسیر دلخواهش کشاند و ارام پرسید
_چقدر خلوته اینجا
خاتون نگاهش را در اطراف چرخاند و با تعجب گفت
_با توجه به اینکه می دونستم از شلوغی وازدحام متنفری این تایم ازروز رو برای خرید انتخاب کردم هرچند که تا دو سه ساعت دیگه
فروشگاه حسابی شلوغ میشه !!
سرمه لبخندی دستپاچه زد ودیگر حرفی نزد ...
نباید لحظه ها را از دست می داد ..هر ثانیه که می گذشت می توانست برای او سرنوشت ساز باشد .بخصوص که سراج گفت بود تا قبل
از تاریکی هوا به آن ها ملحق می شود
کلافه دستی روی پیشانیش کشید و برای لحظه ای چشم روی هم گذاشت وقبل از اینکه بخواهد چشم باز کند فکری برق آسا از ذهنش
عبور کرد .

romangram.com | @romangram_com