#ضربه_نهایی_پارت_318
واما خاتون پشت ویترین هر مغازه کمی تامل می کرد وهیجان زده از او نظر خواهی می کرد وسرمه هم بی حواس هر از گاهی جوابی
به او می داد ..
بی شک اگر در شرایط دیگری وارد آن پاساژ می شد نصفی از لباس های پیشنهادی خاتون رو می خرید !!
نگاه زیر چشمی دیگری به مردها انداخت هرچند فاصله را با آن ها حفظ می کردند اما مشخص بود که کاملا شش دنگ حواسشان به
خاتون وعلی الخصوص او بود ..
بار دیگر نگاهش را در آن فروشگاه بزرگ زیبا و رنگارنگ چرخاند .باید آن چهار محافظ را می پیچاند وقسمت سخت ماجرا این بود که
برای این کار هیچ نقشه
ای نداشت !!!
هر لحظه که می گذشت بر میزان استرس واضطرابش افزوده میشد ..
نگاهی به پله برقی وسط فروشگاه انداخت و آرام پرسید
_خاتون بالا بریم ؟
خاتون کمرش راصاف کرد .
دستی به موهای تازه کوتاه شده ی نسکافه ای رنگش کشید و با مهربانی گفت
_بریم دخترم ..اینجا که چیزی چشمت رو نگرفت ..شاید بالا پسند کنی
سرمه لبخند مصنوعی روی لب نشاند و در حین پاگذاشتن روی اولین پله مضطرب ، پوست لب خود را باشدت کند و از سوزش ناگهانی
که روی لبانش پیچید آخ ریزی گفت که توجه خاتون را به خود جلب کرد .
با نگرانی کمی به سمت او متمایل شد وپرسید
_یسنا مطمئنی تو خوبی؟ احساس می کنم رنگ ورو نداری..می خوای برگردیم خونه ؟ می تونیم خرید رو به زمان دیگری موکول کنیم ..
سرمه لبخندی پر بغض به آن مادر نگران زد وبرای اولین بار در دل دعا کرد کاش یسنای او زنده بود ویا هرگز نپذیرفته بود برای آن
romangram.com | @romangram_com