#ضربه_نهایی_پارت_317
دنیایی از حس های گوناگون تنها گذاشت .
سرمه مضطرب از ماشین پیاده شد وزیر چشمی نگاهی به آن چهار مرد غول پیکر که درست درچند قدمی او وخاتون ایستاده بودند
انداخت ..آب دهنش را قورت داد و فشاری به دست خاتون که هیجان زده دست او را می فشرد وارد کرد..
_یسنا دخترم پس چرا خشکت زده ؟ حالت خوبه؟ چرا دستات سرده تو این گرما ؟
سرمه چیزی شبیه لبخند روی لب نشاند وگفت
_ خوبم خاتون بریم
خاتون به سمت عقب برگشت وبا جدیتی که تاکنون سرمه از او مشاهده نکرده بود خطاب به ان چهار تا محافظ گفت
_حاول الا توقف عیوننا !!
(سعی کنید جلوی چشم ما نباشید )
یکی از محافظ ها با احترام سر تعظیم خم کرد و مودبانه پاسخ داد
_نعم امی
(بله خانوم )
خاتون سری تکان داد و سرش را برگرداند وکمتر از چند ثانیه حالت نگاهش برگشت ودیگر آن حالت جدی را نداشت لبخندی زد وگفت
_بریم عزیزم
وارد فروشگاه که شدند نگاه سرمه سریع اطراف را رصد کرد ...
فروشگاه تقریبا خلوت بود واین می توانست به ضرر او تمام شود ..
نفس عمیقی کشید ولحظه ای ذهنش را باموسیقی آرام وبدون کلامی که پخش میشد آرام نگه داشت .
سپس مجدادا نگاهش را چرخاند و سعی کرد هرچیزی را که می بیند در حافظه ش ثبت کند ..باید تمام حواسش را جمع می کرد و تمام
در های خروجی را پیدا می کرد ...
romangram.com | @romangram_com