#ضربه_نهایی_پارت_316

مشامش پر شد از عطر تلخ وخوش بوی سراج ....
استرسش دوچندان شد وبلافاصله دهان باز مانده ش را بست .
سراج مقابل او وبا فاصله ی کمی از او ایستاد وهردو دستانش را در دوطرفین صورت او به دیوار تکیه داد .
نگاه ترسیده ی سرمه بلافاصله اتاق را در نور دید و روی در باز اتاق لحظه ای مکث کرد ونور امیدی در دلش تابید ..

سراج رد نگاه او را زد .
ریشخندی به افکار او زد وبا سرانگشت اشاره اش طره ی موی او را از روی پیشایش کناری زد و خیلی آرام وشمرده گفت
_ من سر قولم هستم تا وقتی که تو زیر معاملمون نزدی سرمه!!
اسم سرمه را تعمدا کشید
واز ذهن سرمه گذشت ، چرا اسم او وقتی از زبان این مرد بیرون میامد در هر حالتی تا این حد دلنشین وخاص به گوشش می رسید
سری به افکار ناگهانیش تکان داد و بلافاصله لب گزید
سراج سرش را کمی جلوتر برد .هرم داغ نفس هایش روی صورت یخ زده ی سرمه پخش شد وپوست بدنش را مور مور کرد
نگاه نافذش در اندام ترکه ای وزیبای سرمه بالا وپایین شد و در نهایت روی گونه های برافروخته ی او متوقف شد ..
از آن فاصله ی کم صدای کوبش ضربان قلب اورا به راحتی می توانست بشنود ولبخندی را که می رفت تا روی لبانش شکل بگیرد را
کنترل کرد وبا همان جدیت ادامه داد
_سعی نکن روی تنها سرمایه ی زندگیت قمار کنی سرمه !!!
متوجه ی منظورم که هستی ؟!!
سرمه که از آن فاصله ی کم برای اولین بار هیجان زده شده بود .متوجه ی کنایه ی او از تنها سرمایه ی زندگیش شد ومجدادا گر
گرفت وحرارت بدنش بالا رفت .چون او را منتظر جواب دید به ناچار سری تکان داد تا شایدبه این اندک فاصله پایان دهد .
موفق هم شد چون سراج دستانش را برداشت وبا نگاه عمیقی دیگر بدون حرفی به سمت در اتاق رفت واز اتاق خارج شد وسرمه را با

romangram.com | @romangram_com