#ضربه_نهایی_پارت_314
سراج در سکوت از روی تخت بلند شد فاصله ش را با سرمه طی کرد ومقابل او با فاصله ی اندکی ایستاد .
نگاه نافذش را به مردمک های لرزان سرمه دوخت ولب زد
_بخاطر ندارم تو این چند وقت به حریم شخصی اتاقت تجاوزکرده باشم !!
سرمه در دل حق را به او دادو در حالیکه زیر نگاه مستقیم او ضربان قلبش بالاتر رفته بود با صدای کنترل شده ای پرسید
_پس باید کار مهمی داشته باشی که این وقت از شب پا به اتاق من گذاشتی؟!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت وگفت
_ تو دختر باهوشی هسی سرمه و خوب می دونی که چرا من اینجام !!
سرمه دستانش را دور سینه حلقه کرد .چانه اش را جلو داد و با خونسردی پاسخ داد
_بله می دونم چرا اینجایی !!
سپس پوزخندی صدا دار زد و خیره در نگاه نافذ او لب زد
_اومدی بهم اولتیماتیوم بدی که اگر فرار کنم بی شک تنبیه میشم !!!
سراج ابرویی بالا انداخت و با بدجنسی گفت
_خوبه و تو با این ضریب هوش بالا، حتما نوع تنبهت رو هم می دونی ؟!!
نگاه سرمه ناخواسته لحظه ای به سمت تخت کشیده شد . از گستاخی او گر گرفت وبا خشم زمزمه کرد
_البته اگر دوباره دستت بهم برسه !!
این بار کنج لب سراج بود که به نشانه ی پوزخند بالا رفت سری تکان داد و همانند سرمه دستانش را دور سینه ی ورزیده ش حلقه کرد
وبرای لحظه ای نگاه سرمه روی عضله های ساعد دستانش خیره ماند .
_می رسه ..شک نکن دستم بهت می رسه
حتی اگر سوزن باشی تو انبار کاه یا
romangram.com | @romangram_com