#ضربه_نهایی_پارت_313
..سراج بود تا مواظب خاتون باشد او باید بفکر رهایی خود می بود .
با این فکر از اتاق خارج شد وبه سمت اتاق خود رفت . در اتاق را گشود وکلید برق رافشرد وبا روشن شدن اتاق ودیدن سراج که روی
تختش نشسته بود هینی از وحشت کشید !!
با روشن شدن اتاق ودیدن سراج که روی تختش نشسته بود هینی از وحشت کشید!!
سراج چون سینه های کوچک او را که از شدت وحشت بالا وپایین می شد دید لبخندی کمرنگ روی لب نشاند وسری تکان داد وگفت
_نترس دزد کوچولو منم
سرمه نفس حبس شده ش را مهار کرد ودستش را روی قلبش گذاشت
آب جمع شده در دهانش را به سختی پایین فرستاد . سعی کرد ذهن آشفته ش را آرام کند تا به نقشه ی فردایش گند نزند .او سراج را
خوب می شناخت ومی دانست که او خیلی باهوش وزیرک است و کوچکترین اشتباهی از جانب او ،نقشه اش را نقش برآب می کرد.
ابروهایش را درهم گره زد وبا کنایه گفت
_اتفاقا چون تویی ترسیدم پسرعمه!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و با خونسردی گفت
_اعتراف دلچسبی بود دختر دایی جان!!
سرمه خشمگین لب گزید سپس بدون آن که در اتاق را ببندد از در کمی فاصله گرفت و با اخم گفت
_تو اتاق من این وقت شب چیکار می کنی ؟!
سپس پوزخندی زد وادامه داد
_هرچند فراموش کرده بودم دختری که
دزدیده میشه حریم شخصی نداره !!
هردو ناخواسته یاد روزی افتادند که سرمه از پشت مانتیور دوربین کار شده در اتاقش را دیده بود و به سراج بیمار جنسی گفته بود !!
romangram.com | @romangram_com