#ضربه_نهایی_پارت_312

دختر او کی آنقدر عاقل ومطیع شده بود ..
سراج که طرز نگاه خاتون را به راحتی خوانده بود نفس کلافه ش را محکم به بیرون پرتاب کرد ودستی روی ته ریش صورتش کشید .
بیشتر از این نمی توانست سدی روی پافشاری های خاتون بگذارد .. او هنوز کاملا خوب نشده بود و نمی خواست ذهن او را مجدادا
درگیر وآشفته کند ...
لبخندی به نگاه خاتون زد وگفت

_باشه خاتون باشه .. فردا میرید بیرون
اما با محافظ و فقط پاساژ گردی و نهایت رستوران قبوله ؟!
مسئولیت شما تا بازگشتن یاشار بامنه و دلم نمی خواد کوتاهی کرده باشم خاتون!!
خاتون لبخندی به روی سراج که از هرپسری برایش مهربان تر وعزیزتر بود زد و در آغوش او فرو رفت و شرط او را پذیرفت
و سراج در حالیکه خاتون را در آغوش داشت برق شادی شهاب گونه وزودگذری که در چشمان سرمه درخشیده بود را دید و اخم
غلیظی کرد .
...
سرمه از صدای نفس های عمیق خاتون متوجه شد که او خوابیده است . کتاب رابست وروی میز قرار داد .
خم شد و پتو را تا گردن روی او بالا کشید ولحظه ای در همان حالت نگاهش خیره ماند روی صورت زیبا و رنگ پریده ی خاتون
...ناخواسته بافکر فرار فردا وتنها گذاشتن آن زن زجر کشیده وبیمار قلبش در سینه به درد آمد بخصوص که شاهد خوشحالی بسیار او
برای خرید فردا ومهمانی که برای بازگشت او ویاشار ترتیب داده ، بود .
برایش عجیب بود که لبخند زن لبانش را بخنده ودرد وغم زن قلبش را به درد می انداخت !!
اما...باید خودخواه می بود تابتواند خود را نجات دهد .
کنج لبانش را زیر دندان کشید وآن رامحکم گاز گرفت و ناخواسته بوسه ای روی گونه ی سرد او گذاشت وبلافاصله ازروی او بلند شد

romangram.com | @romangram_com