#ضربه_نهایی_پارت_311
_نمیشه خاتون
لحن قاطعانه ی سراج شک وتردید را چون خوره ای ناگهانی در جان خاتون انداخت .
آن اندک فاصله بین خود وسراج را پیمود .دست سرد خود را روی شانه ی سراج قرار داد و با صدای مرتعشی پرسید
_علت این همه مخالفت تورو درک نمی کنم سراج ..
چرا نباید ما از خونه خارج شیم
مگه چه خطری من یا دخترم رو تهدید می کنه؟!!
سراج چون نگاه ترسیده ونگران او را دید ابروهایش در هم گره خورد .
سرش راخم کرد وبوسه ای روی دست او که شانه ش را می فشرد گذاشت .سپس دست یخ زده ش را به دست گرفت وخیره در نگاه
وحشتزده ی او محتاطانه لب زد
_ خاتون .. نترس ..هیچ خطری تو و یسنا رو تهدید نمی کنه آروم باش
خاتون فشاری به دست او وارد کرد و با بغض نالید
_پس چرا مثل زندونی ها تو خونت اسیر هستیم سراج !؟
چرا حتی اجازه نداریم به خونه ی خودمون برگردیم یا حتی یک بیرون ساده با دخترم بریم
لحظه ای سکوت کرد ونگاه پراز سوال ش به سمت یسنا که خاموش نظاره گر آن ها بود چرخید ..با گیجی نگاهش را بین آن دو چرخاند
..
این سکوت یسنا در مقابل زورگویی های سراج بسیار برایش عجیب وغیر قابل باور بود .
یسنا دختری نبود که بگذارد کسی برای او تصمیم بگیرد حتی سراج ..دختر او از همان کودکی بی نهایت سر کش وخود رای بود وحالا .....
بسیار عجیب بود که او در این چند وقت که آن ها مهمان خانه ی سراج بودند حتی یکبار هم بیرون هم نرفته بود .دختری که حتی
ساعتی خانه بند نمی ماند وعجیب تر آنکه آنقدر آرام منتظر صدور اجازه ی سراج برای بیرون رفتنش بماند بدون آنکه زمین وزمان
را بهم بدوزد !!!
romangram.com | @romangram_com