#ضربه_نهایی_پارت_310

عکس ها را برداشت و به سمت گاو صندوق کنج دفتر کارش رفت شماره رمز چند رقمی را وارد کرد .درآن باصدای خشکی باز شد و
او عکس ها را چون شئی گران بها وبا احتیاط داخل گاو صندوق قرار داد .
این عکس ها برای او بسیار با ارزش بود واگر چه سکوی پرتابش نبود اما حداقل می توانست حکم طناب دار برگردن سراج باشد .
خنده ی شیطانی کرد ودر گاو صندوق را بست .
سپس خانه ش را به مقصد عمارت یاشار ترک کرد تا به او بگوید با او به کویت می رود .
سرمه درسکوت گوشه ای ایستاده بود و در حالیکه مضطرب انگشت های دستش را در کف دست فرو می کرد دعا می کرد که اصرار
ها و پافشاری های خاتون جواب بدهد و دل سراج نرم شود تااجازه بدهد آن دو باهم برای جشنی که خاتون قرار بود به افتخار او برگزار
کند به خرید بروند .
حالا که سراج قرار بود برای کاری از شهر خارج شود این بهترین فرصت بود تا از ان عمارت خارج شود و خود را نجات دهد .باید قبل از
آمدن یاشار نقشه ش را برای فرار عملی می کرد . فقط کافی بود از آن عمارت لعنتی خارج شود تا به سفارت برود
نگاهش روی لب های برچیده ی خاتون تامل کرد و از سماجت کودکانه ی او لبخندی محو روی لبش نشست که با چشم غره ی سراج
لبخند روی لبانش خشک شد وسیبک گلویش لرزید.
نگاهش تا نگاه مستقیم او بالا رفت ودر نگاه سرداو گره خورد
آن نگاه مشکی گاهی به شدت نافذ وتاثیرگذار بود .
صدای ملتمسانه امیخته با حسرت خاتون پیوند هردونگاه را ازهم گسیخت
_سراج خواهش می کنم اجازه بده بادخترم کمی بیرون از فضای خونه وقت بگذرونم .. خرید کنیم سینما بریم چیزی بخوریم درست
مثل قبل !
سراج که به شدت از این همه سماجت واصرار خاتون کلافه شده بود سعی داشت همچنان با صبوری وآرامش
خاتون را توجیه کند که نمی تواند اجازه بدهد همراه این دختر یاغی از عمارت خارج شود !!!!


romangram.com | @romangram_com