#ضربه_نهایی_پارت_309

عکس های دخترها در کشتی را یکی پس از دیگری تماشا کرد وبا هرعکس لبخند روی لبانش عمیق تر شد .
او برای به دست آوردن این اطلاعات وعکس ها هزینه ی زیادی متقبل شده بود وخریدن صاحب کشتی بابت دادن این اطلاعات چندان
هم آسان نبود .اما می ارزید واو برای کوباندن سراج تا هرچقدر که لازم بود هزینه ی زمانی ومالی می کرد !!
به آخرین عکس با لذت بیشتری خیره شد . صحنه ی آغوش آن دختر بچه در آغوش سراج در ساحل می توانست تاثر برانگیز باشد اما
نه برای او که مدت ها قبل قلب واحساسش را با شیطان معامله کرده بود !!!
بی شک سراج یک احمق به معنای واقعی کلمه بود که خود را با امیر معروف ومتمول کویت درگیر کرده بود .
او از ضعف وتعصب سراج نسبت به معامله ی دخترها ی ایرانی با اعراب خوب خبر داشت و همین ضعف امروز برای او خیلی گران تمام
میشد .
لحظه ای آن شب کذایی در آن بیابان مقابل دیدگانش نقش بست واز شدت نفرت دندان روی هم سایید .
درد وجراحت های شدیدی که سراج بر جسمش وارد کرده بود مدت ها بود که خوب شده بود اماقلبش هنوز با یاد آوری آن حجم از
تحقیر و حقارت شرحه شرحه بود و درد می کرد .
او باید ضربه ی مهلکی به سراج وارد می کرد تا درد قلبش التیام یابد .
عکس ها را روی میز پخش کرد و به فکر فرو رفت

شاید بهتر بود پیشنهاد طلا ویاشار را می پذیرفت وبا ان ها هرچه زودتر راهی کویت میشد .هم نقشه اش را در آنجا عملی می کرد وهم
این طرف آب ها از آسیاب می افتاد .
در هر صورت جنس زیادی لو رفته بود واو نباید ریسک می کرد تا با دستبند برده شود علی الخصوص که او هیچ ذهنیتی از چگونگی لو
رفتن محل معامله نداشت وفقط در بدبینانه ترین حالت حدس می زد که در گروه خودش جاسوسی دارد و بهتر بود تا پیدا شدن
جاسوس مدتی ایران را ترک کند .
با این فکر از پشت میز خود بلند شد

romangram.com | @romangram_com