#ضربه_نهایی_پارت_308

لعنتی زیر لب فرستاد وبار دیگر خونش به جوش در آمد وقتی به خاطر آورد که چگونه هفته ی قبل معامله ی موادش لو رفته بود وتمام
بارها ضبط شده بود.نفس پر از خشمش را به سمت بیرون پرتاب کرد .شانس با او بود که توانسته بود خود را از آن وضعیت نجات دهد
وگرنه الان در گوشه ی زندان وروی دیوار چوب خط پر می کرد !!!
می دانست این شکست بزرگ به وجهه و اعتباراو در مقابل یاشار خدشه وارد کرده است و این اتفاق درست زمانی افتاده بود که او تا
پیروزی چند قدمی فاصله نداشت !!!

همه چیز به طرز مشکوکی عجیب بود
واو نمی دانست معامله ای این چنین حساب شده ودقیق که مو لای درزش نمی رفت چگونه لو رفته بود .
با خشم دست مشت شده اش را به کف باز دست دیگرش کوباند
بی شک این وسط یکی موش دوانده بود و او باید می فهمید کار چه کسی بوده است .
هرچند که این معامله بسیار مخفیانه صورت گرفته بود وجز تعداد امینی از زیر دستانش هیچ کس از ساعت ومکان معامله باخبر نبود .
تقه ای به در خورد واو را به خود آورد
کمرش را به صندلی چرمی ش تکیه داد و با صدایی که کمی گرفته شده بود اجازه ی ورود داد
در باصدای خشکی چرخید و مردی قد بلند ودرشت اندام خیلی مودبانه وارد اتاق شد .سلامی کرد و پاکتی را که در دست داشت روی
میز گذاشت وگفت
_قربان تمام مدارکی که می خواستین آماده کردیم
باربد سری تکان داد و مرد بلافاصله اتاق را ترک کرد .باربد پاکت را به دست گرفت وپوزخندی کنج لبانش را به سمت بالا متمایل کرد .
شاید این پاکت می توانست جبران گندی باشد که زده است .
پاکت را باز کرد وعکس ها را روی میز ریخت واولین عکس را که دید لبخندی روی لب نشاند .
درست حدس زده بود فراری دادن دخترها به آن تمیزی از دست امیر کویت تنها از عهده ی یکی بر می آمد وآن یکی فقط سراج بود .

romangram.com | @romangram_com