#ضربه_نهایی_پارت_307
سرمه از این واکنش شدید برای لحظه ای جاخورد وناخواسته وبدون آن که دلیلش را بداند تیری از حسادت در قلبش نشست اما خود
را تک وتا نینداخت و با اشاره ی ریزی به مرگ او گفت
_البته بهتره بگیم یسنا بود و..
نگاه آتشی سراج و فک منقبض شده ی او مانع از آن شد که جمله ش را کامل کند .سیبک گلویش لرزید و بی اختیار سکوت کرد .
صدای سرد ومحکم سراج چون تازیانه ای در پیکرش نشست
_اگر می خوای پشت اسم توام فعل گذشته بود بکار نره بهتره تو حرف زدنت دقت کنی سرمه !!
لحن صدای هشدارگونه ی او حساب کار را دست سرمه داد و برای یکبار دیگر به او خاطر نشان کرد که او اسیر دست آن مرد است .
با بلند شدن سراج همانند خود او ابروهایش را درهم گره زد و نگاه پراخمش را گستاخانه به او دوخت ولب زد
_تو به من قول دادی
سراج لحظه ای از آن نگاه سرکش ویاغی که زیادی برایش آشنا بود خنده ش گرفت اما آن را مهار کرد .
به سمت صندلی سرمه حرکت کرد ودید او چگونه در خود جمع شده است به سمت او خم شد .
شانه ی او را گرفت واندکی آن را فشرد سپس نگاهی به پوست لطیف و گردن کشیده ی او انداخت و در کنار گوش او با تحکم زمزمه
کرد
_حافظه ی خوبی دارم وحرفی که زدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .پس لازم نیست قولم رو یاد آوری کنی !!
در ضمن دزد کوچولو !!! هر حرفی که از دهن من بیرون میاد مثل یک سند معتبره
مگر آنکه خودت کاری کنی که من قولم رو فراموش کنم و اون رو زیر پام بزارم !!!
سپس قامتش را صاف کرد .شانه ی او را رها کرد وبدون اینکه نگاه دیگری به جانب او بی اندازد آنجا را ترک کرد و سرمه را بادنیایی از
دلهره و وحشت تنها گذاشت.
باربد متفکرانه خود را روی صندلی انداخت .پیشانیش را به دست گرفت و با انگشت شصت واشاره آن را محکم فشار داد .هیچ چیز آن
طور که می خواست پیش نمی رفت .
romangram.com | @romangram_com