#ضربه_نهایی_پارت_306
_البته که خوشحال شدم
خاتون که کاملا از این رفتار وپاسخ سرد گیج شده بود سری تکان داد .به سختی از صندلی خود بلند شد و ایستاد .
قرص های آرام بخش گوناگونی که می خورد گیج و کرختش می کرد واو حتی به درستی نمی توانست از حضور دخترش سیراب شود
ودر کنار او وقت بگذراند .
با اندوه ابتدا بوسه ای روی پیشانی سراج وبعد روی گونه ی سرمه کاشت وگفت
_من به اتاقم می رم تا کمی استراحت کنم دخترم
سرمه حرفی نزد وفقط به تکان دادن سر ولبخندی کمرنگ بسنده کرد وزمانی که خاتون از جلوی چشمانش ناپدید شد
بلافاصله به سمت سراج چرخید و با خشم گفت
_قرار مون این نبود !!
سراج با خونسردی به صندلی خود تکیه داد وپرسید
_ قرارمون دقیقا چی نبود؟!
سرمه عصبی تر از آن بود که بخواهد بازی با کلمات کند پس مستقیم سر اصل مطلب رفت وگفت
_من فقط قرار بود که در مقابل مادر یسنا نقش بازی کنم و تو ..وتو ام خیلی زود من رو برگردونی
سراج تاک ابرویی بالا انداخت وگفت
_خوب ؟!
سرمه که از خونسردی او به ستوه در آمده بود با خشم لب زد
_پس جریان پدر این دختره چیه ؟!!
کمتر از چند ثانیه ابروهای سراج بهم گره خورد وبا اخم غرید
_این دختره اسم داره واسمش هم یسناس!!!
romangram.com | @romangram_com