#ضربه_نهایی_پارت_305
خاتون دستانش را ابتدا به سمت بالا برد وزیر لب خدارا شکری گفت.سپس نگاهش را به دخترش دوخت ودرنهایت خوشحالی گفت
_پدرت دیشب تماس گرفته بود و ..و.. گفت خیلی زود برای همیشه پیش ما
برمی گرده وما می تونیم دوباره وبرای همیشه باهم زندگی کنیم
جمله اش که تمام شد لحظه ای باگیجی اندیشید پدر او دیگر چه کسی بود !!!
کمتر از چند ثانیه ذهنش به فعالیت پرداخت وانالیز کرد وبلافاصله تصویر یاشار با همان ابهت در مقابل نگاه سرمه نقش بست و چون
جمله ی خاتون در سرش معنا گرفت ناگهان از درون یخ زد
شک نداشت با آمدن یاشار عرصه برای او تنگ تر می شود .
بی شک یاشار نمی گذاشت او به راحتی به ایران ونزد خانواده ش بازگردد . دستانش از زیر میز ، مشت وفشرده شدند
در قراری که باسراج گذاشته بود آن مرد هیچ نقشی نداشت .
نگاه آشفته وپرسشگرش به سمت سراج چرخید واو در جواب نگاهش پلک باز وبسته کرد . سپس خیلی نامحسوس به خاتون اشاره کرد و
او را به آرامش دعوت کرد .
_یسنا ..
تو از برگشتن پدرت خوشحال نشدی ؟
باصدای لرزان خاتون نگاهش را به سختی از سراج جدا کرد و به خاتون دوخت وباز آن حس ناشناخته بود که به قلبش سرازیر شد .
بار دیگر تصویر یاشار واین بار با سری پانسمان شده در ذهنش مجسم شد .حالا می فهمید چرا آن مرد شبانه به اتاق او میامد وساعت
هاو در تاریکی اورا در خواب تماشا می کرد .
پس او هم دلتنگ دخترش یسنا بود .برای لحظه ای جزئی دلش برای آن مرد هم سوخت .. اما عمر این ترحم مانند حبابی کوتاه بود
زود ترکید واز بین رفت
با تردید سری تکان داد و به سختی گفت
romangram.com | @romangram_com