#ضربه_نهایی_پارت_304


غذا را که داخل دهانش برد با وسواسیت وبه آرامی مشغول جویدن شد و کمی بعد همزمان با بلعیدن آن اعتراف کرد غذا برخلاف اسم
وعطرش واقعا خوشمزه بود ولبخندی که این بار به نگاه منتظر خاتون زد کاملا واقعی بود این غذا یکی از خوشمزه ترین غذاهایی بود که
در طی آن مدت که آن جا بود خورده است واین بار با لذت چنگال خود را در ظرف غذا فرو برد
غذا به نیمه رسیده بود که با احساس چیز سفتی که ارام به کف پاهایش خورد قلبش در سینه فرو ریخت هینی کشید وغذا در گلویش
پرید و صدای بلند سرفه ش سکوت سر میز را شکاند .
خاتون با نگرانی به سمت آب نیم خیز شد و در حالیکه لیوان را پر می کرد سراسیمه گفت
_خدای من غذا تو گلوت پرید دخترم
سرمه در حالیکه اشک از چشمهایش سرازیر بود با دست اشاره کرد خوب است .
سراج که آرام می خندید آب را از دست خاتون گرفت و به گفته ی خاتون چند ضربه ی ارام به کمر سرمه کوباند و چون نگاه خشمگین و
پرحرص سرمه را روی خود دید با ابرو اشاره ای به شکم صافش کرد و زیر لب گفت
_فقط نگران بودم ...یوقت نترکی دختر !!
سرمه با حرص دهانش را باز کرد تا حرفی بزند و جواب دندان شکنی به او بدهد امانگاه خاتون را که دید دهن بست و با فکری ناگهانی
با حرص کف پاهایش را بلند کرد و از زیر میز محکم روی پاهای او کوباند .
صدای خنده ی ناگهانی سراج را که شنید ناخواسته از خشمش زایل شد . در ظاهر با حرص چنگال خود را روی ظرف غذایش گذاشت و
اما در دل اقرار کرد که این مرد بی نهایت زیبا می خندید .
هنوز میز غذا را ترک نکرده بودند که خاتون سرمه را مخاطب قرار داد وبا خوشحالی گفت
_یسنا دخترم
سرمه که هنوز به آن اسم عادت نکرده بود به سختی گفت
_بله خاتون

romangram.com | @romangram_com