#ضربه_نهایی_پارت_303

چقدر دلش میخواست در آن لحظه سینی غذا را روی سر او بکوباند !!!!
در نهایت لبانش به لبخندی نمایشی کش آمد و آرام گفت
_من خوبم خاتون ...
خاتون با نگرانی مجدادا پرسید
_پس چرا نمی خوری ؟
نگاه سرمه بار دیگر به آن غذا دوخته شد .هیچ چیز نمی توانست اورا مجبور کند به آن غذا لب بزند مگر آن نگاه نگران مادرانه !
سراج که حسابی سرگرم شده بود لبخند ی زد .به سمت سرمه خم شد ظرف غذا را برداشت و گفت
_شاید مثل بچگیاش منتظره من براش غذا بکشم
سرمه ابتدا چشم غره ای به او رفت و سپس با نگاهش به او التماس کرد تا حداقل برای او کم غذا بکشد سراج تاک ابرویی بالا انداخت و
در نهایت بدجنسی بشقاب او را پر از غذا کرد ودر حین گذاشتن در مقابل سرمه با کنایه ی نامحسوسی گفت
_فکر کنم مدتها میشه که درست وحسابی غذا نخوردی !!!
اشاره ی او به آن مدتی بود که سرمه از سر لجبازی وعده های غذاییش را دست نخورده بیرون می فرستاد !!
چشمک ریزی به آن دختر که صورتش از فرط خشم کاملا قرمز وبرافروخته شده بود زد .
شک نداشت در آن لحظه اگر کارد میزدیش خونش در نمیامد
_حالا که خاتون برگشته حتما غذاهای مورد علاقت رو آماده می کنه تا حسابی جون بگیری !!
خاتون لبخندی به این حجم محبت وعلاقه ای که بین آن دو وجود داشت زد
_اره قربون قد وبالاتون بشم من .جفتتون حسابی لاغر شدین وباید حسابی تقویت بشین
سرمه برای اخرین بار با نگاهش برای او خط ونشان کشید سپس نگاه درمانده ش را به ظرف پر غذای مقابلش دوخت
چنگال خود را برداشت ودر حالیکه بیخ گلویش خشک شده بود چنگال را در غذا فرو برد و مقداری از آن را برداشت وزیر سنگینی نگاه
خاتون وسراج آن را به دهان نزدیک کرد .

romangram.com | @romangram_com