#ضربه_نهایی_پارت_302

_چی چی ؟!
سراج خنده ش را مهار کرد چشمکی به اوزد و زمزمه کرد
_شتر
سرمه نگاه وحشت زده ش را به غذای مقابلش دوخت وتصویر یک شتر در حال نشخوار کردن در ذهنش به نمایش درآمد .
با این تصویر احساس کرد محتوای معده اش باسرعت به سمت گلویش هجوم میاورد . سرش را پایین انداخت ودستش را باسرعت روی
دهانش گذاشت و آن رافشرد تا مانع از بالا آوردن آن شود .
صدای خنده ی آرام سراج را که شنید نگاه خشمگینش مانند تیری در رفته از کمان باسرعت به سمت او چرخید.
سراج چون نگاه اورا دید تک سرفه ای کرد تا جلوی خنده ش را بگیرد !!
بی شک سراج قصد داشت مثل همیشه سربه سر او بگذارد !!
مگر میشد دختری عاشق خوردن شتر باشد !!
اما نگاه درمانده ش مجدادا از سراج به سمت سینی غذا چرخید
بوی زخم وتند پیچیده در بینی ش که مخلوطی از بوهای مختلط مثل ماهی و دود بود حال خرابش را خراب تر می کرد.
خاتون چنان هیجان زده بود که متوجه ی حال خراب سرمه نشد واصرار عجیبی داشت تا سرمه هرچه زودتر شروع به خوردن کند .
او بارها وبارها در کنج آن اتاق لعنتی در آن آسایشگاه ، صحنه ی خوردن دوباره ی غذای محبوب دخترش رادر ذهن خود به تصویر
کشیده بود وحالا رویاهایش تحقق یافته بود .
خاتون چون تعلل سرمه رادید تاحدودی از شور هیجانش فروکش کرد وبا نگرانی پرسید
_یسنا دخترم خوبی ؟ چیزی شده؟
صدای لرزان و هراسیده ی خاتون سرمه را به خود آورد .

می توانست سنگینی نگاه سراج را هم روی خود احساس کند . حتی می توانست از گوشه ی چشم انحنای بالا رفته ی لبانش را ببیند و

romangram.com | @romangram_com