#ضربه_نهایی_پارت_300
خمیازه ش را مهار کند .
در آن چند وقت که در آن عمارت بود همیشه غذایش را در اتاق خود وتنها سرو می کرد وحالا که خاتون به آن ها پیوسته بود سراج از
او خواسته بود تا با آن ها وسر یک میز غذا بخورد .
نگاهش که به سمت خاتون کشیده شد خاتون لبخند پرمحبتی نثارش کرد ومانند هرلحظه از آن دوروز که آنجا بود قربان صدقه اش
رفت .سرمه در جواب لبخند و تحت تاثیر ابراز محبت مادرانه ی او لبخندی که کاملا واقعی بود روی لب نشاند
_سلام صبحتون بخیر
باشنیدن صدای مردانه ی سراج نگاه از خاتون گرفت وبه سراج دوخت که در حین گفتن این جمله به سمت خاتون جلو رفت وپیشانی
اورا آماج بوسه ش قرار داد سپس در راس میز ودرکنار صندلی او نشست .
خاتون با محبت جواب سلام وصبح بخیر اورا داد و چون نگاه سراج وخاتون همزمان به سمت او چرخید برای حفظ ظاهر ، سلام پراخمی
را زیر لب داد
سپس کمی خودش را در صندلی جمع تر کرد .تاک ابروی سراج با این حرکت او بالا پرید وخنده ی ای که درگلو کرد خون سرمه را به
عدد صد و نقطه ی جوش رساند
کلافه نفس عمیقی کشید وسعی کرد آرامش ظاهری خود را حفظ کند
دل ضعف کرده ش حواس او را از سراج پرت کرد ونگاهش در آن میز رنگارنگ به چرخش در آمد و روی مربای البالو تامل کرد اما
قبل از اینکه دست بلند کند و ظرف مخصوص آلبالو را بردارد صدای سراسیمه وهیجان زده ی خاتون را شنید ودستش در هوا خشک
ماند .
_یسنا دخترم نخور گفتم غذای مورد علاقت رو آماده کنن
سرمه با گیجی دست خود را عقب کشید و چیزی شبیه لبخند روی لب نشاند
و نگاه سوالی ش را به سراج دوخت که با شیطنت او راتماشا می کرد.
romangram.com | @romangram_com