#ضربه_نهایی_پارت_299

_زود تمومش کن

صدای کفش های سراج که روی کف چوبی منعکس شده بود ضربان قلبش را بالاتر می برد واوتمام سعیش را می کرد تا در مقابل افتادن
روی پاهای او مقاومت کند .
سراج پشت منوچهر قرار گرفت وبا فاصله کمی از او ایستاد وسر اسلحه ی خود را روی مغز اوقرار داد وضامن را کشید .حوصله ی بازی
نداشت ودلش می خواست زود کار را تمام کند .
صندلی که منوچهر در آن نشسته بود می لرزید ولرزیدن هیستیریک وار منوچهر دیگر از کنترلش خارج شده بود.
درست لحظه ای که سراج می خواست ماشه رابکشد لحظه ای تصویر خیس یک چشم سبز وتوسی در ذهنش به تصویر کشیده شد و
بلافاصله صدای لرزان سرمه در گوشش زنگ زد
_تو قاتلی و خوی وحشیگری تو خونته!!
کلمه ی قاتل چند بار درسرش اکو شد وبا هر تکرار گره افتاده در میان ابروهایش کورتر ....
دستی که اسلحه را در دست داشت لرزید ولحظه ای آدرنالین خونش بالا رفت.
_تمومش کن پس منتظر چی هسی لعنتی !!!
صدای مرتعش وترسیده ی منوچهر او را به خود آورد
دست خود را عقب کشید و قدمی عقب رفت .با خشم اسلحه را سمت سقف گرفت .ماشه راکشید وچند بار پشت سرهم شلیک کرد و از
ورای دندان های قفل شده ش غرید
_هرگز ..هرگز ..دیگه جلوی چشم های من آفتابی نشو که بار دیگه گذشتی در کار نخواهد بود !!
جمله اش که تمام شد در میان چشم های بهت زده وناباور منوچهر به سمت درب انتهای اتاق رفت وصدای محکم کوبیده شدن در اتاق ،
منوچهر را به خود آورد .
سرمه خواب آلود و با چشم هایی پف کرده که به زحمت آن را باز نگه داشته بود پشت میز مجلل غذا خوری نشست و سعی کرد

romangram.com | @romangram_com