#ضربه_نهایی_پارت_298
خود ملعبه ای در دستان او ساخته بود تا الان اینجا وبرای نفس های آخرش ثانیه شماری کند !!
نفس سنگینش را بیرون فرستاد وبا صدای مرتعشی گفت
_مرگ با یک گلوله از پشت سر !!
سراج به نشانه ی قبول سری تکان داد پوزخندی زد وگفت
_ هرچند از پشت شبیخون زدن کار من نیست !!
منوچهر با نفسی که از شدت اضطراب هر لحظه تنگ تر میشد ادامه داد
_اسمی که می خوای از زبان من بشنوی باربده .. . با پشت دست خون روی گونه ش را پاک کرد .سنگینی نگاه منتظر سراج به اوفهماند
که وقتی ندارد .
در آن لحظه آن مرد برای او حکم عزرائیل راداشت که آمده بود تا جانش را بستاند .
_نمی دونم و هیچ وقتم نخواستم بدونم مشکل باربد با شما مخصوصا تو چیه !!
معمولا تو حرفه ی ما کم کسی وجود می کنه گرگ باشه ودر لباس میش فرو بره
اما باید از اون ترسید ..
پوزخند صدا دار سراج اورا ساکت کرد
سراج با تمسخر گفت
_سراج از هیچ کس نمی ترسه اما حتی سنگینی اسمش تن خیلیا رو می لرزونه !!!
این چیزی بود که حالا دیگر منوچهر آن را خوب می دانست .سراج تو انسته بود اورا در آن مدت کمی که داشت از مخفی گاهش به
راحتی پیدا کند .
سراج از روی صندلی خود بلند شد وکالیبر آماده به شلیک خود را از روی میز برداشت .رنگ از رخسار منوچهر پرید و دردطاقت
فرسایی را که می کشید به کل فراموش کرد.
دستش را مشت کرد ونگاه ترسیده وملتمسانه اش را بروی نگاه سرد و خونسرد سراج بست وزمزمه کرد
romangram.com | @romangram_com