#ضربه_نهایی_پارت_297

پیش بینی بود واو وصف ها وتعریف ها در مورد او شنیده بود .
آب دهانش را به سختی قورت داد واین بار شهامت بیشتری خرج کرد وگفت
_این یک معامله ی شرافتمندانه س !
خنده ی ناگهانی سراج متوقف شد . سری با آرامش تکان داد کمی خود را به سمت جلو متمایل کرد وبا تمسخر گفت
_معامله ی شرافتمندانه ؟! با یکی مثل تو ؟!
منوچهر ملتمسانه گفت
_فقط یک شانس دیگه بهم بده همین !
منم قول میدم هر اطلاعی که تو بخوای رو بهت بدم ..
سراج مجدادا تکیه ش را به صندلی داد با خونسردی اشاره ای به سیم لخت برق و وان کوچک آبی که در مقابل آن قرار داشت کرد
وگفت
_در هر صورت که تو حرف می زنی !!
منوچهر با نا امیدی وحسرت نگاه از سیم لخت گرفت .به سراج دوخت و گفت
_لطفا !!
اوبرای مرگ زیادی جوان بود و حتی نتوانسته بود از آن همه پولی که به دست آورده بود لذتی ببرد ویا حتی وارثی نداشت که آن همه
پول را برای او بگذارد .

سراج دست دور سینه حلقه کرد وگفت
_ تنها کمک ولطفی که من می تونم به تو کنم اینه که جنازت رو جلوی لاشخورا نندازم ..
منوچهر مطیعانه سری تکان داد.
به نظر میامد تسلیم سرنوشت یا حماقتش شده است. لعنتی در دل به آن روز وساعتی فرستاد که باربد را مخفیانه ملاقات کرده بود و از

romangram.com | @romangram_com