#ضربه_نهایی_پارت_296
منوچهر هراسیده دستهای خونی خود را از روی لب جدا کرد و خواست حرفی بزند که سراج دست راست خود را به نشانه ی سکوت
بالا برد .
او هروقت پای معامله ویا غرور واعتبارش به وسط میامد بیشتر از هرکسی خشن تر وبی رحم تر می گردید وآن وقت بود که هیچ گونه
شفقتی در وجودش موج نمی زد !!
او تا پای جان در برابر غرورش می ایستاد وهیچ کس وهیچ چیز نمی توانست جلوی او را بگیرد !
خیره در نگاه وحشتزده ی او با لحنی توامان با خشم فراوان گفت
_هر وقت من بگم تو حرف می زنی !!
پس در اون آشغال دونی رو ببند ! و فقط موقعی باز کن که من سوال بپرسم و تو باید جواب بدی !!!!
منوچهر سریع دهانش رابست و وحشتزده تکانی به خود داد وبا همان تکان ، صدای فریاد خفه اش بلند شد ومثل ماری به خود پیچید .
احساس می کرد بند بند استخوان های بدنش شکسته است.
در دل لعنتی برزیاده خواهی خود فرستاد . او با علم بر شناخت سراج دست به این حماقت احمقانه زده بود وحالا به نظر نمیامد راه
نجاتی داشته باشد واودرآن لحظه مرگی آسان وبی درد برای خود آرزو کرد .
سراج ریشخندی به او زد و سیگار خود را در زیر سیگاری چینی روی میز خاموش کرد . سپس اشاره ای به قامت درهم پیچیده ی اوکرد
و گفت
_به جنمت نمی خوره که با اراده ی خودت با من در افتاده باشی !!
پس کمتر از چند دقیقه وقت داری تا همانطور که جای جنس ها رو لو دادی حرف بزنی واسم کسی رو که این بازی رو راه انداخته بگی !!!
فکری باسرعت از سر منوچهر عبور کرد ومتعاقب آن ، شهامتی خرج کرد و بلافاصله پرسید
_وپاداش این حرف زدن من چه خواهد بود !؟
صدای خنده ی ناگهانی و بلند سراج سکوت ناگهانی آن انباری نیمه تاریک راشکاند و منوچهر را بیشتر از قبل ترساند ..این مرد غیر قابل
romangram.com | @romangram_com