#ضربه_نهایی_پارت_294

تو دیوونه شدی که هر لحظه منتظر برگشتنشی!!!
اما...اما ...
لحظه ای تامل کرد . سپس نگاه خونی ش را به سراج دوخت و با صدایی که به شدت تحلیل رفته بود ادامه داد
_سراج ببین ..دختر من برگشته ..یسنای من برگشته ... ببین دختر من زنده س
سرمه نفس محبوس شده اش ، را با شدت به سمت بیرون مهار کرد ودردل خدارا شکر گفت که خاتون متوجه ی حقیقت نشده بود !!
سراج مجدادا وبنا برعادتی قدیمی دستی برته ریش صورتش کشید و نگران از حال خراب او ، به سمت خاتون قدم برداشت دست زیر
بغل او انداخت و در حین بلند کردن او از روی زمین ، گفت
_حق باتو بود خاتون ...یسنا زنده س والان پیش توست..ما اشتباه کردیم ...یاشار ومن هردو اشتباه کردیم ..
باشنیدن اسم یاشار خاتون لرزید دست سرمه را گرفت .اورا به سمت خود کشید و به خود چسباند .سپس پردرد زمزمه کرد
یاشار گفت "یسنامرده"اون گفت
دخترمون هرگز پیش ما برنمی گرده اون گفت ..
سراج با دیدن فک لرزان خاتون ، اورا کاملا در آغوش کشید وبا بغضی مردانه زمزمه کرد
_یاشار اشتباه کرد خاتون ..
یسنای تو برگشته ..یسنای ما برگشته
تو فقط زود خوب شو خاتون
سپس یکی از دستانش را از دور شانه ی خاتون برداشت ودور شانه ی سرمه که شوکه شده بود انداخت واو را هم در آغوش کشید.
شاید در آن دقایق او هم لحظه ای چنان دلتنگ دختر دایی تخس وشر. شیطانش شده بود که ترجیح داد درآن دقایق فراموش کند که
دیگر یسنایی زنده نیست واین دختر که در آغوشش سفت فشرده میشد سرمه است ....

بوی عطرتلخی که از سینه ی سخت وعضلانی او در مشام سرمه پیچید اورا به خود اورد . گیجی از سرش پرید سرش را بلافاصله بالا

romangram.com | @romangram_com