#ضربه_نهایی_پارت_293

نگاهش را از اوگرفت وبه زن مچاله شده در آغوشش دوخت و به سختی شنید که خاتون گفت
_یسنا ..یسنای من..دختر من ..بگو که تو نه خوابی نه رویا !!!
بگو زنده ای ..
صدای مرتعش ولرزانش بر ای چندمین بار قلب او رادرسینه لرزاند .
دست خاتون که روی سینه اش قرار گرفت ، وقلبش را چنگ زد سرمه بلافاصله دست سردش را به دست گرفت وآن رافشرد.در
نهایت احساساتش بر او پیروز شده بود. آن بغض راشکسته وتبدیل به قطرات اشکی کرده بود که از گونه هایش سر خورده وروی سر
خاتون که در آغوش داشت می غلتید.
اورا در آغوش خود فشرد و علی رغم احساس عذاب وجدانی که داشت لب زد
_من زنده م خاتون ..من زنده م . ... تو نه خوابی ونه رویا ...
سرانگشت لرزان خاتون روی گونه اش نشست وآن را نوازش کرد
سپس ناگهان مانند کسی که با صاعقه برخورد کرده باشد صاف نشست ونگاه خیس وناباورش در پیکر سرمه بالا وپایین شد .

سرمه ترسیده اندکی خود را جمع وجور کرد ونگاه گذرایی سمت سراج انداخت که همچنان با ابروهایی در هم گره خورده وصورتی
پراخم نمایشی را که راه انداخته بود تماشا می کرد.
از خو نسردی او خونش به جوش درآمد.خاتون یک مادر بود ویک مادر هیچ وقت اشتباه نمی کرد حتی اگر قرص های قوی آرام بخشی
که می خورد باعث گیجی ومنگی او شود . در میان استرس ودلهره ی او زمان گویی متوقف شده بود ودقایق کش آمده قصد سپری
شدند نداشتند .
مضطرب کنج لبانش را گزید .
در نهایت خاتون دهان باز کرد و کلمات سریع ودرمیان گریه به سختی از دهان خاتون خارج شدند
_ می دونستم تو نمردی ..همه به من گفتن یسنا مرده ..اون دیگه هرگز برنمی گرده

romangram.com | @romangram_com