#ضربه_نهایی_پارت_292
در نهایت زن نشست و سرمه هم همراه او روی زمین نشست واجازه داد تا زن سفت ومحکم اورا در آغوش بگیرد .
سراج قدم جلو آمده را به عقب برگشت و اجازه داد تا آن مادر درد کشیده که از مرگ تنها دخترش تا مرز جنون پیش رفته بود در
آغوش آن دخترکه بی نهایت شبیه به دخترش بود آرام گیرد .
سرمه اما با قلبی که همچنان دیوانه وار در سینه می کوبید مات ومبهوت به زنی زل زده بود که ابتدا بی صدا در آغوشش اشک می
ریخت وبعد صدای ضجه ی دلخراشش به طرز عجیبی روحش را به درد آورد
حسی ناشناخته اورا مجبور کرد تا دستانش را که در موازی کمر زن آویزان مانده بود بالا بیاورد وروی کمر او بگذارد وآرام
ونوازشگونه به صورت دورانی روی کمر او بکشد وفراموش کند که او فقط در ازای آزادیش حاضر شده است در قالب یسنا فرو رود .
بی تابی زن بگونه ای بود که بغض سنگینی بیخ گلویش را فشارداد وآرزو کرد کاش واقعا جای او ، دخترش را در آغوش گرفته بود ومی
گریست .
بی شک دخترش نمی گذاشت او اینگونه بلرزد وبی تابی کند . لحظه ای تصویر یسنا مقابل چشمانش جان گرفت وقلبش لرزید از اینکه او
هرگز دیگر نمی توانست تا اینگونه در آغوش گرم مادرش فشرده شود.همانگونه که او دیگر نمی توانست درمامن آغوش پرمحبت
وامن مادرش آرام گیرد .
با یادآوری مادرش بغضش سنگین تر شد ونفس کشیدن برایش دشوارتر...
دقایق طولانی که سپری شد و زن همچنان با دلتنگی در آغوشش هق می زد نگاه درمانده ش را به سراج دوخت .
نگاه سردش محو آن ها بود. اما از طرز نگاهش متوجه شد که در دنیای دیگری سیر می کند و سخت نبود بفهمد که او هم به دختر
دایی خود یسنا می اندیشد .سراج که از سنگینی نگاه او به خود آمده بود دستی روی ته ریش صورت کشید و لب زد
_آروم باش
سرمه سری تکان داد و کنج لبانش را باشدت گاز گرفت تا بتواند آن بغض سنگین را که مانند پنجه ای قوی ومردانه گلویش را بی
رحمانه می فشرد مهار کند تا شاید بتواند راحت تر نفس بکشد .
romangram.com | @romangram_com