#ضربه_نهایی_پارت_275

سراج لبخندی به گونه های برافروخته ی او زد . شلوار خود را با حوصله از رختکن اویزان کرد و حوله ی کوتاه سفیدی را برداشت و ان را
دور کمر خود بست و به سمت سرمه که سرش را تا اخرین حد ممکن پایین نگه داشته بود رفت و مقابل او ایستاد .

صدای نفس های تند وپی در پی ش اورا به خنده می انداخت .
دست خود را زیر چانه ی او گذاشت وسر اورا بالا گرفت وخیره در نگاه خیس وتبدار او با شیطنت لب زد
_به نظر میاد کندن لباس از تن تو ، به عهده ی منه درسته ؟!
سرمه در حالیکه بغض به شدت گلویش را می فشرد دهان باز کرد وبه سختی زمزمه کرد
_لعنت به تو پسره ی عوضی
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و چشمکی تحویلش داد وگفت
_با کمال میل
همزمان با گفتن این جمله ، دست خود را از زیر چانه ی او برداشت و به سمت یقه ی لباس او برد و با شدت دست هایش را به طرفین
کشید وقبل از اینکه سرمه حتی بفهمد چه اتفاقی افتاده است لباس پاره شده در کنار پاهایش روی سرامیک کف حمام افتاد و حالا او تنها
با یک سوتین وشلوار مشکی مقابل سراج ایستاده بود!!
سراج نگاه بی پروایی به بالاتنه ی بلورین و گودی کمر باریک سرمه انداخت و باشیطنتی زیر پوستی گفت
_در ضمن عزیزم من پسر نیستم و مرد هستم !!
سرمه به وضوح با شنیدن این جمله جاخورد اما خیلی زود به خود آمد .
با خشم موهای پریشان خود را چنگ زد و آن را در شانه های عریانش مهار کرد تاشاید قسمتی از برهنگی سینه هایش را بپوشاند
زبانش را روی لب کشید .بیشتر از این نمی توانست جلوی کلمات داغی را که تا نوک زبانش میامد بگیرد .هر اتفاقی که قرار بود بیفتد می
افتاد پس دلش نمی خواست در مقابل این مرد سنگدل وبی رحم زبون و بیچاره به نظر بیاید
با غیض ونفرت وخیره در نگاه رقصان او با گستاخی لب زد

romangram.com | @romangram_com