#ضربه_نهایی_پارت_274
از تنت بکنی !!!
.سرمه تکانی به خود داد . با برخورد حرارت داغ نفسش آن قسمت از لاله ی گوش و پوست یخ زده ی گردنش داغ شد . حق با اوبود
.حتی اگر می توانست از سد سراج عبور کند وخود را به تیغ برساند وشاهرگ خود را بزند ساعتی طول می کشید تا جان بدهد .
قطره اشک سمج جمع شده درپشت پلکش خود را از بند اسارت رهانید و باسرعت از گونه هایش لغزید و آن قطره اشک گویی حکم
رهایی برای سایر قطره اشک ها بود که مانند سیلی از گونه هایش جاری شوند .
نا امیدتر از آنی بود که به غرور خدشه دار شده اش فکر کند ویا اهمیت بدهد .
با فشاری که سراج به بازویش آورد ناخواسته اخی پردرد کشید .
صورتش را به سمت سراج بازگرداند ودر آن فاصله ی کم خیره در نگاه آتشینش زمزمه کرد
_ چرا هربار نجاتم میدی لعنتی !!
من می خوام بمیرم !!
سراج نگاه پردرد اورا دید وبازوهایش را رهاکرد وسرمه بلافاصله خودرا از آغوش او بیرون کشید . بازوهایش را مالید بینیش را بالا
کشید وبا پشت دست محکم گونه های خیس از اشکش را پاک کرد .
سراج لبخندی به صدای گرفته ونگاه ماتم زده ش زد .آب وان را باز کرد ودر حین تنظیم کردن آن با لحنی بدجنسانه گفت
_نوچ ، نوچ ، واسه مردن زیادی جوونی در حالیکه خیلی چیزها رو هنوز تجربه نکردی مثلا حاضرم شرط ببندم تا الان حموم دونفره
نداشی درسته ؟!
جمله ی "حمام دونفره" که بی رحمانه از دهان سراج خارج شد مانند کابل برقی با فشار قوی بود که وجود سرمه را به لرزه انداخت.
نگاه ترسیده ش را از سراج که با خونسردی کمربند شلوار خود را می گشودجدا کرد و قدمی دیگر به سمت عقب برداشت .وحشت
سراسر وجودش را گرفته بود ودیگر وقتی برای تلف کردن نداشت .اما بخشی از ذهنش گویی فلج شده بود که هیچ دستوری صادر
نمی کرد تا او بتواند برای نجات خود از آن وضعیت کاری انجام دهد .
اینگونه به نظر میامد او دیگر شکست را پذیرفته وخود را تسلیم خواسته ی سرنوشت کرده است .
romangram.com | @romangram_com