#ضربه_نهایی_پارت_273

هیچ راهی برای فرار ونجات خود نبود جز یک راه ، لحظه ای نگاه لرزانش روی بسته ی تیغ ثابت ماند و برخود لرزید .
شاید مرگ تنها راه نجات او از این وضعیت بود
سراج مسیر نگاه خیس اورا تعقیب کرد وچون به تیغ رسید پوزخندی زد .
در نگاه این دختر سرسخت و مغرور با تمام سختی هاو رنج هایی که می کشید ، میل به زندگی می جوشید .
درست مانند یسنا اما ...
لحظه ای تصویر یسنا در ذهنش نقش بست و فکش منقبض شد.
با خشم پیراهنش را از تن خارج کرد وآن را گوشه ای انداخت وبا اخم گفت
_به نظر فکر خوبی نمیاد
نگاه سرمه به سمت او کشیده شد وبا دیدن بدن برهنه ی او رنگ از رخسارش پرید .
نگاه ترسیده اش تا صورت او بالا آمد ودر نگاه پراخمش نشست .
به ندرت سراج را تا این حد جدی وخشمگین دیده بود وهمین بیشتر او را می ترساند
_فرضا از من تونسی رد بشی ودستت به تیغ رسید بعدش چی ؟!

نهایت رگت رو هم زدی ، اما بلافاصله نخواهی مرد ومن انقدر وقت دارم تا مثل همیشه نجاتت بدم اما ..!.!!
لحظه ای تامل کرد آن اندک فاصله ی بین خود و سرمه راپیمود ودریک حرکت ناگهانی، بازوی سرمه را گرفت واوراسمت خود کشاند
سرمه هینی کشید وبا صدای خفه ای زمزمه کرد
_ولم کن
سراج بی اهمیت به تقلای او بدن خیسش را از پشت، به بدن برهنه ش چسباند ، سپس موهایش را کنار زد و در کنار گوشش با تحکم
لب زد
_اگر نجاتت بدم کاری می کنم که ارزو کنی هر لحظه به همین دقیقه برگردی تا مثل یک دختر خوب و حرف شنو اون لباس لعنتیت رو

romangram.com | @romangram_com