#ضربه_نهایی_پارت_272


فراموش نکردی که ؟!
سرمه با خشم ونفرتی آشکار زمزمه کرد
_فراموش!!؟
هرگز حتی ثانیه ای از لحظه هایی که باتو گذشت رو تا اخر عمرفراموش نمی کنم !!!
سراج آن فاصله ی اندک را با با ارامش پیمود ودرمقابل سرمه وبا فاصله ی کمی از او ایستاد. می توانست صدای تند ضربان قلبش را
بشنود . شکارش را حسابی ترسانده بود و او قصد نداشت به این زودی او را شکار کند .واقعیت آن بود که او بازی با شکارش را دوست
داشت و و عمیقا لذت می بردو آن لذت را ترجیح می داد به دریدن وتصاحب کردن !!
چشمکی زد و در پاسخ او با شیطنت لب زد
_خوبه دزد کوچولو خیلی خوبه
چون قراره از این پس لحظات خوب ودونفره ی زیادی رو باهم رقم بزنیم !!
لحظاتی که دوست دارم تا اخر عمرت تو ذهنت ثبت بمونه !!
حالا لخت شو !!
کلمه ی لخت شو چون پتکی محکم بی رحمانه بر سر سرمه کوبیده شد وحشت زده قدمی دیگر عقب رفت ونگاه در مانده ش را در
اطراف چرخاند اما هیچ راه فراری نبود .
نگاه مستاصلش به سمت سراج چرخید که با خونسردی در حالیکه مستقیم اورا تماشا می کرد دکمه های لباسش را یکی پس دیگری می
گشود .
آب دهانش را به همراه بغض سنگینی که گلویش را می فشرد پایین فرستاد و کنج لبانش را محکم گاز گرفت تا صدای فریاد ترسیده اش
در فضای حمام منعکس نشود .
مجدادا نگاه پریشانش را در اطراف آن حمام زیبا وعیانی چرخاند .

romangram.com | @romangram_com