#ضربه_نهایی_پارت_271

_بهت گفتم ولم کن
سراج نیم نگاهی به جانبش انداخت .لبخندی محو روی لب نشاند
وبدجنسانه لب زد
_ولت کنم؟!
سرمه باتردید از لحن او سری تکان داد
سراج لبخندی زد و دستانش را باز کرد
و سرمه داخل وان پر از آب سرد افتاد وهینی کشید .سراج با تماشای صورت هاج واج او و لبهای لرزانش نتوانست خنده ی خود را کنترل
کند و در میان خنده شانه ای بالا انداخت وگفت
_همیشه رهایی گزینه ی خوبی نیست درسته ؟!
سرمه با خنده ی او به خود آمد و با خشم وخیره در نگاه او لب زد
_اصلا رحم نداری اینطور نیست؟!
سراج پوزخندی زد وبا خونسردی پاسخ داد
_ به نظر اینطور میاد !
بحث با او بی فایده بود وسرمه خوب می دانست همیشه مغلوب این مرد می شود. تکانی به خود داد . بلند شد و با بیچارگی به خود نگاه
کرد دقیقا مانند موش آب کشیده شده بود واز آن بدتر لباس سفیدش بود که به بدنش چسبیده بود وپستی وبلندی های اندامش را در
معرض دید گذاشته بود.
سرما ولرزی که بر جانش افتاده بود را فراموش کرد .
معذب دستانش را بالا برد وبه حالت ضربدری روی بالاتنه اش قرارداد تا سینه هایش را بپوشاند .
سراج بادیدن این عکس العمل سرمه لبخندی زد و در نهایت بدجنسی وآرامش گفت
_چیزی که اینجوری سفت گرفتیش ومثلا قایمش کردی بارها بارها در وضعیت بدتری هم د یدم !!

romangram.com | @romangram_com