#ضربه_نهایی_پارت_268

سراج پوزخندی روی لب نشاند .سری با تاسف تکان داد
سپس لب زد
_ یه دزد کوچولوی فوضول باز تو دام افتاد !!
باشنیدن این جمله چیزی در قلب سرمه فروریخت.
آب دهانش را به سختی قورت داد ولرزیدن سیبک گلویش لبخندی هرچند محو روی لب سراج نشاند .
سراج تاک ابرویی بالا انداخت . با خونسردی دستانش را دور سینه حلقه کرد و به میز تکیه داد. نگاه مستقیم وپیروزمندانه اش به سرمه
مانند شکارچی بود که با لذت وغرور به شکارش خیره شده است !!
می توانست در آن سکوت سنگین اتاق، صدای ضربان بلند وبی وقفه ی قلبش را به راحتی بشنود .
بی اراده لبخندی زد و با خونسردی پرسید
_خوب می شنوم ! پس زاغ سیاه اتاقم رو چوب می زنی !!
سرمه سعی کرد آرام باشد وبا فشردن محکم پاهایش روی زمین جلوی رعشه ی افتاده بر جانش را بگیرد . حالا که مجدادا در دام پهن
شده ی او افتاده بود باید خونسردی خود را حفظ می کرد و ذهنش را به کار می انداخت تا خود را از آن وضعیتی که گرفتارش شده بود
رهایی بخشد !!
نفس عمیقی کشید و خیره در نگاه خونسرد او موقرانه صدای خود را صاف کرد وگفت
_درجه کنجکاوی من از دیگران کمتر نیست !
سراج باشنیدن این جمله ناگهان خندید وسری تکان داد
.بی شک این دختر آمده بود تا پس از آن روز سنگین ودیدار سختی که با خاتون داشت آرامش وخونسردی را به او بازگرداند.
_کنجکاوی؟! نکنه منظورت همون فضولیه منتها به زبون لاکچری؟!!

سرمه دهانش را باز کرد تا جواب تندی به او بدهد اما بادیدن بارقه ای از خنده در نگاه او به سختی خود را کنترل کرد تا حرفی نزند .

romangram.com | @romangram_com