#ضربه_نهایی_پارت_266

با چشمانی جمع شده
اسم یسنا را چندین بار زیر لب زمزمه کرد .این اواخر این اسم را چندین بار واز زبان های مختلفی شنیده بود و تا حدودی کنجکاو بود
بداند
"یسنا کیست !!
با عجله فایل را گشود و نگاهش روی تصویر دخترک چکمه پوشی که صاف روی اسب نشسته بود ولبخند مغرور ی روی لب داشت ثابت
ماند .
مات ومبهوت اندیشید تا بخاطر بیاورد او چه زمانی این عکس را ودر کجا انداخته است .
اما چیزی که آشفته ترش می کرد این بود که او از حیو انات به شدت می ترسید وبخاطر نداشت که تا کنون اسب سواری کرده باشد
بی شک عقل خود را از دست داده بود ودچار توهم شده بود .
پلکی باز وبسته کرد و انگشت لرزان خود را جلو بردو ازپشت صفحه مانیتور عکس را لمس کرد به نظر خیلی واقعی میامد .
انگشتش روی صفحه لمسی چرخید و با دیدن عکس دونفره ی خود با سراج شوکه خود را عقب کشید وزمزمه کرد
"یا خدا "
هضم تصویری که چشمانش می دید برایش دشوار و باور نکردنی بود . اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که سراج عکس ها
رو فتوشاپ کرده تا آن را به هر دلیلی برای خانواده اش بفرستد اما دقایقی که گذشت واز آن بهت وگیجی ش کمی کاسته شد
همچین فرضیه ای را ذهنش رد کرد این عکس با کمی دقت کاملا مشخص بود که کار فتوشاپ نیست اما...
پس او در آغوش سراج تا آن حد صمیمانه چه می کرد !!!
نفسش را به سمت بیرون فوت کرد واین بار بادقت بیشتر ی عکس ها را تماشا کرد. هرچه می گذشت دهانش بیشتر باز می ماند از این
که دختر مقابلش خود او نیست وبا کمی دقت می توانست متوجه آن تغییرات جزئی که در صورت وموهای آن دختر تصویر بود بشود .
اما این تفاوت تا حدی جزئی واندک بود که در نگاه اول امکان نداشت متوجه ان شد .
سرمه انگشت اشاره اش را سمت لبانش برد آن راگاز گرفت وسعی کرد آن تفاوت را پیدا کند

romangram.com | @romangram_com