#ضربه_نهایی_پارت_264

باشد .در هر صورت که او آماده ی هر ریسک و در نهایت تنبیهی بود .
او واقعا دیگر از آن وضعیت بلاتکلیفی خسته شده بود ودوری از خانواده ودلتنگی هم مزید بر علت شده بود تا صبر واراده از دست
بدهد .
در حالیکه تکیه ش به دیوار بود محتاطانه به سمت اتاق سراج قدم برداشت . پشت در اتاق که رسید قلبش به تندی قلب کبوتر بچه ای
می تپید .
ابتدا اطراف را از نظر گذراند وچون کسی را ندید لحظه ای پلک باز وبسته کرد و دست یخ زده اش روی دستگیره ی در نشست وان را
پایین کشید با تقه ای که شنید نفس آسوده ای کشید . در را تا نیمه باز کرد وبلافاصله با چابکی خود را داخل اتاق انداخت ودرحالیکه نفسش

به شمارش در آمده بود در اتاق را بدون ایجاد کوچکترین صدایی از داخل بست و از شدت استرس تکیه اش را لحظه ای به پشت در
داد و دستی بر سرش کشید .
چند نفس عمیق کشید وتکیه اش را از در گرفت .هرچند نمی دانست سراج کی باز می گردد اما باز هم احتیاط شرط عقل بود واو زمان
زیادی نداشت تا از ان اتاق بگریزد .
با این فکر از در فاصله گرفت .لحظه ای وسط اتاق ایستاد واطراف را با دقت از نظر گذراند
اولین بار نبود وارد این اتاق میشد اما گویی برای بار اول بود که اتاق را می دید .آن اتاق با آن چیدمان خاص سفید وسیاه، مانند صاحبش
زیادی رعب آور بود .
نگاهش روی تخت سیاه وسط اتاق با ان رو تختی سفید ثابت ماند .
می دانست اگر لو برود این بار تنبیهش ختم میشود به همین تختی که گویی بهش دهن کجی می کرد !!
لحظه ای ناخواسته سراج را با آن بالاتنه ی عضلانی و برهنه خفته در تخت تجسم کرد و لب گزید .
ذهنش فلش بک زد به آن شبی که مجبور شد تا خود صبح درمیان بازوانی که اورا سفت در برگرفته بودند ودر آغوش او بخوابد . با
یاد آوری آن شب اب دهانش را پرصدا قورت داد و کف دستش روی قلب بی قرارش نشست .اما خیلی زود نهیبی سر خود کشید

romangram.com | @romangram_com