#ضربه_نهایی_پارت_263
او می خواست سرمه را هرچه زودتر به ایران ونزد خانواده اش بازگرداند .
اما از طرفی هم خاتون و حال خرابش اورا دچار تردید می کرد .
نمی دانست چه کاری صحیح هست .
خاتون پس از مرگ ناگهانی یسنا سال ها بود که گوشه ی آسایشگاه افتاده بود ویاشار شدیدا معتقد بود که اگر سرمه در قالب یسنا فرو
می رفت آن شوکی را که باید به خاتون وارد میشد .
کلافه از پنجره فاصله گرفت
شاید بهتر بود تا بار د یگر با دکترمعالج او صحبت می کرد .
سرمه پس از اینکه اطمینان پیدا کرد ماشین سراج از عمارت خارج شده است با سرعت به سمت ساختمان پاتند کرد .
باید می توانست امروز راه ارتباطی به بیرون از این عمارت پیدا کند .
ابتدا تصمیم گرفت با خدمتکار ها صحبت کند .اما خیلی زود از این فکر منصرف شد .سوای اینکه زبان آن ها را نمی فهمید
بعید می دانست آن مجسمه های متحرک به او کمکی کنند .
در این مدتی کوتاهی که آنجا بود متوجه شده بود که نباید روی کمک آن ها حساب کند !!!
با چشمانی ریز شده نگاهش را به بالای سرش دوخت
تمام دوربین هایی را که در کنج به کنج عمارت نصب شده بود را از حفظ بود.
با احتیاط از پله ها بالا رفت و وارد راهروی پهن شد ود ردل خدارا شکر کرد که ان بخش از عمارت همیشه خلوت بود سعی کرد کاملا
عادی به نظر برسد .
آب دهانش را قورت داد مسیر اتاقش را در پیش گرفت .در اتاقش را باز کرد اما داخل اتاق نشد و خودش را به دیوار راهرو سفت
چسباند و ریه هایش را پر از هوا کرد .
نگاهش چرخید و روی دوربین لحظه ای ثابت ماند سپس لبخندی محو روی لب نشاند .خوشبختانه بیر ون از اتاق سراج واتاق او تنها
جایی در آن عمارت بودند که در تیر راس مستقیم دوربین قرار نداشتند . وبعید می دانست داخل اتاق سراج هم دوربینی تعبیه شده
romangram.com | @romangram_com