#ضربه_نهایی_پارت_260

_تمساح ؟!اون مرد بوالهوسی بیشتر نیست پدر !!!
هاتف جام را روی میز قرار داد و با اخم گفت
_پس درست حدس زدم .
فراری دادن دخترها کار تو بوده اما سراج طوفان بزرگی راه انداختی!!
طوفانی که فقط تو رو در برنمی گیره و خیلیا رو نابود می کنه !!!
سراج با خونسردی مقداری از شامپاین خود را نوشید و با کنایه گفت
_شما خودت رو کنار بکش پدر واگر عواقبی بود من پای آن می ایستم !!!!
هاتف پوزخند ی زد و به تلخی گفت
_ومی دونی رابطه ی خونی وپدر وپسری که بین من وتو هست هرگز این اجازه رو به من نخواهد داد !!
سراج ناخواسته خندید .کوتاه و سرد ..
خنده ی کوتاه وسرد او مانند پتکی سنگین از واقعیت بر سر هاتف کوبانده شد.
سراج ازجای خود بلند شد پوزخندی زد و ازمیان دندان های قفل کرده اش غرید
_ومتاسفانه این رابطه خونی تنها چیزی که من وشما رو بهم پیوند داده
که اگر می تونسم تا اخرین قطره ی خونم رو از رگهام بیرون می کشیدم تا دیگر هیچ پیوندی بینمون نمونه !!!
هاتف جام خود را روی میز کوباند وخشمگین تر ازاو باصدای بلندی که بی شباهت به فریاد نبود غرید
_علت این همه دشمنی تورو باخودم نمی دونم ودرک نمی کنم پسر !!!
اگر بخاطر شغل وحرفه م که اون دایی پفیوزت هم مثل منه !!!
اگر بخاطر معالمه ی دختراس که حاضرم بخاطر تو حتی از این کار دست بکشم و کلا قید دخترهارو
سراج با تمسخر میان جمله ی اوپرید
تک خنده ای در گلو کرد . سپس پراز نفرت وبا غیض گفت

romangram.com | @romangram_com