#ضربه_نهایی_پارت_259

برخلاف ظاهر سراج که بی نهایت به اوشباهت داشت ، رئوفی قلب و وجدان همیشه بیدارش به مادرش کشیده بود و متاسفانه او در
طی این سال ها نتوانسته بود اورا هم کیش و هم قدم باخود کند وافسوس که دیگر بین قلب او و پسرش فاصله ی زیادی ایجاد شده
است .فاصله ای که با هیچ پلی به هم متصل نمی شود .
اهی کشید وجرعه ای از ویسکی خود رانوشید . بی شک او آدمی نبود که به همین راحتی تسلیم شود وتا اخرین لحظه تلاش خود را می
کرد تا حداقل نگذارد این شکاف افتاده عمیق تر از این شود .
سراج تکیه ش را به مبل راحتی دادو باتحکم پرسید
_چه کار ضروری با من داشتین که اصرار داشتین همین امروز من رو ببینین پدر !!
هاتف جرعه ی دیگری از جام خود نوشید لبخندی پر طمطراق روی لب نشاند و مستقیم سر اصل مطلب رفت .
اهل حاشیه نبود !!
_شنیدم امیر کویت بد دنبال کسیه که قفس رو شکونده و دختراش رو پرداده !!

این خبر مثل بمب تو محافل ها ترکیده بچه !!!
سراج از این بحث ناگهانی امیر ودخترها ، جاخورد اما ظاهر سرسخت وبی تفاوتش چیزی از آن نشان نداد .
او ذهن تیزی داشت ومی دانست که پدرش حقیقت را فهمیده است .
نگاه نافذش را مستقیم به پدرش دوخت وگفت
_خوب؟!
هاتف پا روی پا انداخت .جرعه ی دیگری را مزه مزه کرد ودرحالیکه قلبا به شجاعت پسرش افتخار می کرد زیرکانه پاسخ داد
_کار خوبی نکردی پسر
اومدی تو رودخانه و واسه تمساح داری خط ونشان می کشی !!!!
سراج ریشخندی زد و مغرورانه سری تکان داد و گفت

romangram.com | @romangram_com